سایه

آیا ‌گاهی کلمه‌ سایه را شنیده‌اید؟ شما از سایه چی تصور دارید؟ گاهی شده است که از سایه معنی دیگری را نیزدر ذهن داشته بوده باشید؟ هدف از طرح اینگونه سوالات یافتن دیدگاه ونظرات شما درباره‌ی کلمه‌ی سایه وموجود پنهان شده در عقب این کلمه است. ممکن شما به آن معنی سایه اشاره کنید که معمول است و در موجودیت نوری، انسان‌ها، حیوانات و یاسایر موجودات چیزی شبیه خود را درکنارش برخلاف تابش نور بی‌بیند، اما خودش نیست. این معنی ممکن در معنای ظاهری آن که در موجودیت نور، شکل می‌گیرد، صدق کند، اما دراین جا منظور از آن موجودیست که هویتش درعقب این کلمه پنهان شده است.

سایه در اینجا آنچیزی نیست که ما از آن تصور داریم، بلکه برخلاف تصور ما، سایه موجودیست شبیه ما و ازجنس موجودی بنام انسان. انسان که از کرامت وعظمت وی بارها درکتاب عظیم الشان یاد رفته است. آدمیزاد که اشرف‌ترین مخلوق درکائینات شناخته شده است. اما این موجود شریف بعضا سطحی نگر و متعصب است. دیگران را  نسبت به خود کوچک می‌شمرد وقضاوتشان نسبت به دیگران هم از همین زوایه‌ی تعصب و سطحی نگری مایه می‌گیرد.این خصلت منفی موجود درآدمی سبب شده است که بعضا از وی موجود خودخواه، متکبر، متعصب ومغرور بار بیاورد. البته آنعده‌ی که به این  نکته‌ی پی برده و با آن مبارزه می‌کند ویا به معرفتی دست یافته، در پی حل آن برآمده است، اما عده‌ی دیگر که هنوز متوجه نشده به بسیاری از مسایل اطراف وماحول خود نگاهی سطحی داشته ونمی‌تواند همه آن چیزی را که می‌بیند، به گونه‌ی واقعی آن بی‌بیند.

این نگاه ناقص وغیرمنصفانه‌ی ما نسبت به محیط که در آن قرار داریم، بازهم ریشه در خامی، تعصب و تکبر ما داشته و سبب شده است که طرز دید وقضاوت‌ ما را نیز آلوده به چنین پدیده‌های منفی بسازد. قضاوت‌های زودهنگام که از سطح نگری ما مایه می‌گیرد، سبب شده است که اصلیت موجودات واشیا را نتوانیم دریابیم ویا هم آن را ناقص دریابیم. یافته‌های ناقص سبب می‌گردد با معرفتی کم که از آن داریم، آن را به دیگران نیزناقص ویا حتی وارونه انتقال دهیم.

یکی از ده‌ها نمونه ومثال که می‌تواند این ادعای ما را ثابت سازد، نگاه ما به موجود به نام زن است. در طول تاریخ نگاه مردان نبست به زنان، نگاه از بالا به پایین بوده است. نگاهی متعصبانه به زنان به نام‌های چون موجود نا توان، ناقص‌العقل و بی درایت برشوری این جریان افزوده است. این نگاه نوع نگاه به زن بوده که باعث به وجود امدن آثار گرانسنگ چون" جنس ضعیف"، "جنس دوم"، سنگ صبور و غیره شده است. این نام‌ها نیز ریشه درافکار وباورهای دارد که نسبت به زنان داریم. ممکن است عده‌ی ما همان بارتاریخ را با خود حمل ‌کنیم وبه آن باور نداشته باشیم، اما عده‌ی دیگر معتقدند وعملا درگسترش چنین باورها نقش دارند.

سایه یکی از ده‎ها نامیست که برای زن بکاربرده می‌شود. نام تحمیلی که نه تنها هویت وی را درخود پنهان ساخته است بلکه وی را جسم سرگردان و بی‎روح معرفی نموده است. سایه همچنان زن را مدام وابسته، ناتوان وضعیف معرفی کرده که نمی‌تواند درنبود مرد توانایی عمل را داشته باشد. منظور از نبود مرد در کنار زن، مساله‌ی فلسفه‌ی خلقت نیست، بلکه اقدام وعمل مستقلانه‌ی زن است که درنبود مردان ممکن ناقص انجام پذیرد. سایه ریشه در همان ضرب‌المثل شومی دارد که درمیان عوام وتوده‌ی مردم رایج است." زنان سایه‌ی مردان است".

سایه در نبود نور وجود نداشته که همانا غیابت مردان را ناقصه‌‌ی زنان نیز می‌خوانند. این وابستگی سایه به نور و جسم که از آن شکل می‌گیرد، به زنان نیز تعمیم داده شده است. البته در هر مقطعی زمانی با چنین نگرشی نسبت به زنان مواجه بوده‌ایم و این یک اتفاق نو نیست، بلکه ریشه در تاریخ وافسانه‌های آفرینش وخلقت نیز دارد. پیشنه‌ی دراز و مبارزات طولانی در راستایی زدودن این مساله وبازیابی هویت اصلی زنان تاهنوز که هنوز است نتوانسته، برچسب‌های ضعف و ناتوانی زنان را از آنان دور سازد.

درجامعه امروزی ما نیز چنین مساله به وضاحت دیده می‌شود. نگاهی به ساختار نظام،  وضعیت اجتماعی وبه یدک کشیدن فرهنگ خشونت وسرکوفت زدن به زنان از جمله مسایل است که عملا هر روز می‌بینیم. جریان‌ها وشعارهای مختلف را با استفاده از نام زنان می‌بینیم که دراین شوربازاری سیاست افغانستان به راه انداخته اند. عده‌ی بنام مدافعان حقوق زن، فعالین حقوق زن وده‌ها عنوان شبیه این دارد از نام وآدرس به نام زن استفاده‌ی سیاسی وابزاری می‌کنند. تجارت بزرگ تحت این ادرس راه اندازی شده است.

هرآنچه در این میان کم رنگ اند و یاهم بی‌تفاوت عمل کرده اند، حضورکمرنگ خود خانم‌هاست. خانم‌ها اولا در چنین جریان‌ها حضور ندارند ویاهم اگر حضوردارند تنها رنگ محفل شده اند واز موضوع قدرت وتوانایی وارد اینگونه بازی‌ها نشده اند. توجه نکردن به این مساله سبب شده است که فرصت بیشتر را برای معامله گران وتجاران حقوق زن بدهد.

سقف‌های غربالی اتاق‌های دانشجویان

با فرا رسیدن فصل سرما و زمستان، شهرکابل شاهد مصایب بزرگ می‌گردد که خود از آن شرمنده است. کابل با جمعیت فراتر از ظرفیتش، در هرزمستان با پارادوکس‌های مواجه می‌شود که لکه‌ی ننگ برجبین شهربودنش می‌گردد. هرچند ساختمان‌های آسمان خراش، موترها شیک وزیبا با سرنشینان خوش تیب ظاهری بسیاری از شهرها را به رخ شهروندان می‌کشد، اما واقعیت‌ها برخلاف آنچه تصور می‌کنیم، هست. نگاه سر به بالایی بسیاری ازظاهربیینان توانسته است که کابل را زیبا، پرشور و دل‌انگیز جلوه دهد، اما واقعیت امر آنست که نگاه واقع‌بینانه دراطراف به ما نشان می‌دهد که کابل ظاهر شهر، روستا باطن هست.
در میان این ساختمان‌های آسمان خراش کابل، بعضی ساختمان‌های کهنه وقدیمه‌ی نیز درکوچه‌ها وپسکوچه‌های شهر به چشم می‌خورد. دیوارهای گلی، با دروازه‌های چوبی وبعضا فلزی زنگ خورده و فرسوده، مکانی شده است برای دانشجویان که ازاطراف وارد شهر می‌شوند. دانشجویان که عموما قشر فقیر، محروم وبی‌پشتوانه دراین شهر است. شب وروزهای سرد زمستان  در این دیوارهای کهنه و بی‌در وپیکر  زندگی دوزخی را عملا برخ دانشجویان می‌کشد.

از مدت دو روز که به این سو کابل شاهد بارندگی شدید وطولانی می‌باشد، سقف‌ خانه‌های دانشجویان همانند غربال می‌ماند که درظاهر سقف است اما، چیزی در آن گیر نمی‌ماند وهمه پایین می‌ریزد. از سقفش چکک‌ها می‌چکد. دار و نداری دانشجویان چند جلد کتاب، بستره‌ی کهنه با لحافی گرم پشم گوسفند است که ازاطراف باخود آورده است. با چکیدن چکک و نمی که از اتاق‌های نمناک به این بستره‌ها سرایت می‌کند، بوی از آن برمی‌خیزد که از خم خمار میکده‌ مست کننده‌تر است.

اتاق‌های دانشجویان سرد تر از زندان‌هایست که برای مجرم‌های خطرناک وحرفه‌ی ساخته می‎شود. گرمایی این اتاق‌ها تنها همانا عشق وعلاقه‌ به آموزش، چشم دوختن به فردا بهتر و مبارزه با خرافات و بازگشت به گذشته‌ی تاریک است. غیابت برق، نداشتن وسایل گرم کننده درهمه‌ی اتاق‌ها همین رنگ است.

گرانی موادهای سوخت، بالا بودن قیمت برق و جیب‌های خالی دانشجویان باعث شده است که این سرما را به قیمت بسیاری از مشکلات و مریضی‌های که از آن نشات می‌گیرد راتحمل پذیر سازد. آنان با این وضعیت خو گرفته اند. عده‌ی از وکلا که درظاهر احسان می‌کند، اتاق‌ وحویلی را برای دانشجویان موکلش به کرایه می‌گیرد. هرچند این کار درظاهرش بد نیست، اما به رخ‌کشیدن‌های فردای آنان سوزنده‌تر از سرمای زمستان است که تا مغزاستخوان ریشه می‌دواند. بهرصورت هرچی هست این سرنوشت دانشجویان است که دراین شهر با آن روبروست.

بدتر ازهمه‍‌ی اینها، راهنمایی‌های معاملات و صاحبان این کهنه‌ خانه‌های فرسوده، اتاق‌ها وخانه‌های کرایی را به دانشجویان به کرایه نمی‌دهند. کمتر دانشجویان می‌توانند، حویلی را برای بود وباش و زندگی دوران دانشجویی اش به کرایه بگیرند، بیشترین آنها در سرای‌ها، دوکان‌ها و هوتل‌ها بودوباش دارند. زندگی در هوتل وسرای برای تحصیل و آموزش دوچیزی کاملا متضاد است. ذهن آشفته، فضای نامناسب کمتر زمینه مساعد می‌گردد تا ذهن آماده‌ی برای جذب وپذیرش مفاهم گردد.

هرچند درد همه‌ی دانشجویان مشترک است، اما دانشجویان اناث دراین میان از مشکلات بیشتر برخوردارهستند. درجامعه‌ی سنتی و قبیله‌ محورافغانستان تاهنوز ولایات وولسوالی‌های هستند که مانع تحصیل دختران می‌شوند. تحصیل دختران نه تنها که ممنوع است بلکه تداوم و پافشاری بعضی خانواده‌ها برتحصیل دخترانشان سبب می‌گردد که آن خانواده درمیان جامعه به گفته‌ی خودی روستاییان، سبک‌رو، بی‌غیرت و بی‌ننگ تلقی شوند.

خوابگاه‌های که برای دانشجویان دانشگاه‌های پنج‌گانه‌ی کابل برعلاوه‌ی تعلیمات نیمه عالی درنظرگرفته شده، گنجایش نصف از آنچه دانشجویان مصروف تحصیل هستند را ندارد. دانشجویان پسر با وجودیکه فضای سراها و هوتل‌ها برایشان مناسب نیست، می‌توانند شب وروز روزگار تحصیل را سپری کنند، اما برای دانشجویان اناث نه تنها که مناسب نیست بلکه سپری نمودن در آن مکان‌ها باوجود سنت حاکم برجامعه، با برچسب‌ها و حرف‌های نیز همراه می‌شود.

زمستان قبل چندین ساختمان کهنه وفرسوده‌ی که میراث بازمانده‌ی جنگ‌های داخلی ومجاهدین شجاع بود، بالای دانشجویان وبعضی خانواده‌های فقیر فرو ریخت. خوشبختانه که این فروریزی ساختمان‌ها تلفات جانی را درپی نداشت. یکی از این ساختمان‌ها نیمه‌های شب بالای دانشجویان فرو می‌ریزد و خوشبختانه خسارات جانی وارد نمی‌کند. بار وبساط دانشجویی آنان را درگل ولای فرو می‌برد و سرگردان شهر می‌سازد.

فضای آرام که بتواند در آن ذهن دانشجو برای مطالعه وتمرکز آماده‌ی جذب و پذیرش باشد، گوشه‌ی هوتل وسراها نیست. از لازمه‌های مطالعه وتفکر فضای آرام و مناسب است که کمتر دانشجویان از این فضا برخوردار می‌شوند. درحالیکه تشویش‌های مختلف در فضای هوتل، سراها و دوکان‌ها، این آرامش خاطر دانشجویان را به هم زده وهرلحظه‌ی درفکر مصونیت‌های ذهنی و فکری خویش می‌باشند تا به تفکر وجذب مطالعات و مفاهم جدید.

باوجود مشکلات بودوباش درکابل، بسیاری از خانواده‌ها هزینه‌های را با یک‌تن از اعضای فامیل از روستا‌ها وولایات دور دست روانه‌ی پایخت می‌کنند تا باشد که تحصیلات فرزندانش کامل ودر برابر آنان شرمنده  نباشند. هرچند که مشکلات زیادی فرا روی دانشجویان اناث قرار دارند، اما عشق وعلاقه به تحصیل آنان را در برابر کوه ازمشکلات مقاوم ساخته اند. شهرکابل با وجود وسعت وامکاناتش با اینگونه مشکلات فرا روی دانشجویان ظهور می‎کند، اما از ولایات وولسوالی‌های دور دست کمتر خبری داریم.

این مشکلات تنها به دوران تحصیل وتعلیم آن بر نمی‌گردد بلکه بعداز اتمام دوران تحصیل نیزدچار مشکلات فراوان می‌باشند. با فراغت ازتحصیل روزنه‌ی جدیدی از بدبختی برویش گشوده می‌شود. سرگردانی و الافی برای یافتن کار وپیشه از گوشه‌های دیگر آن است.  دولت که تاهنوز نتوانسته زمینه‌های اشتغال را برای شهروندان مساعد سازد. شرکت‌های خصوصی و کارگاه‌ها هم به قدری کافی راه اندازی نشده است که بتواند نیروی سرگردان کار را جذب خود سازد. سالانه هزاره‌ها دانشجوی جوان ازدانشگاه‌ها فارغ می‌شوند، اما یافتن کار برای آنان دشوار تر از راه یافتن به دانشگاه است.


به هر‌فرد جواز رانندگی ندهید!

کابل شهر شلوغی است. ترافیک سنگین آن حکایت خود را دارد. جاده‌های تنگ، نبود پیاده‌روها و راننده‌های نابلد در کنار‌ هم به سنگینی ترافیک و بی‌نظمی این شهر افزوده‌اند. در دو وقت می‌توان به سنگینی ترافیک شهر کابل بیش‌تر پی‌برد؛ صبح وقتی به سوی وظیفه‌ات می‌روی و شب‌هنگام وقتی که داری بر می‌گردی.

در یک غروب خاک‌آلود، شلوغ‌ترین نقطه‌ی غربِ شهرِ کابل را به نظاره نشستم. گرد و خاک همه‌جا را تاریک کرده بود‌. گرد و خاکی که از تایرهای موترها به هوا بلند شده بود، برفراز‌ آسمان لایه‌ی تاریکی که شباهت نزدیک به ابرِ باران ‌داشت، تشکیل شده بود. آفتاب در اثنای غروب در میان این گرد و غبارها شبیه شعله‌ی سرخ‌رنگ آتش می‌ماند که هر لحظه به سوی کوهی که دیوار‌ محافظتی شهر را ساخته بود، نزدیک می‌شد.

غروب تیره‌ی خورشید، شلوغی شهر و سروصداهای دست‌فروشان و کراچی‌وان‌ها تصویر‌ و نمای‌ خاص‌ خود را دارند. سیمای‌ دست‌فروشان گرفته و خاک‌آلود بودند. پولیس‌های ترافیک در گوشه و کنار‌ چهارسوها دیده می‌شدند. عده‌‌ای از آنان کتابچه‌های کوچکی را با خود داشتند که گاهی به راننده‌ها‌ی متخلف برگه‌ی جریمه می‌نوشتند و جریمه می‌نمودند. عده‌‌ای هم واقعا دل‌سوزانه خدمت می‌نمودند. کودکان، زنان و کهن‌سالان را در عبور از این سوی جاده به آن سو کمک می‌نمودند.

کوته‌ی سنگی یکی از شلوغ‌‍ترین نقطه‌‌های غرب شهر کابل است. به خاطر ازدحام بیش از حد، شهرداری کابل به کمک کشور ترکیه برای رفع این مشکل پل ‌هوایی را از امتداد جاده‌ی سیلو به سوی چهارراهی مزاری ساخته است. این تنها پل ‌هوایی در کابل است که بر فراز چهارراهی کوته‌ی سنگی ساخته شده است.

شام دیروز وقتی بر فراز این پل به مدت یک ساعت شهر را نظاره کردم. بسیاری از تخلفات سنگین ترافیکی را از سوی شهروندان، مقام‌ها و افرادی با نمای ظاهری شیک و فیشنی را دیدم. موترهای شیک، قیمتی و تیزرفتار در امتداد این جاده رفت و آمد داشتند. جدا از این که سرعت رانندگی بر فراز یک پل شلوغ چند باید باشد، نوع سبقت گرفتن رانندگان و بی‌قانونی‌های دیگر آنان نیز محسوس بود.

این پل دارای دو خط است، خط رفت و خط برگشت. در میان این دو خط، علاوه‌‌ بر جدول و گل‌دانی‌، جک‌های سمنتی نیز گذاشته شده است. ارتفاع جدول میان دو خط جاده به اندازه‌ی ۳۰ سانتی متر می‌رسد. گل‌دان‌ها، جدول و جک‌های سمنتی نشان دهنده‌ی این است که این دو خط از هم مجزا شده و هیچ‌گونه‌‌ راه و اجازه‌‌ای برای عبور از این خط به آن خط نیست.

رانندگان مسلکی در شهر کم‌تر‌ند. آنانی که مسلکی‌اند، می‌دانند که علامت‌ها و نشانه‌های ترافیکی، جدول‌ها و جک‌های سمنتی نمایان‌گر ممنوعیت عبور از آن مکان و نقطه است، اما رانندگان تازه‌کاری که اسناد و جواز سیرشان را در بدل پول گرفته‌اند، بدون فهم علایم و نشانه‌ها، از هر نقطه‌ که دل‌شان بخواهد، دور زده و حتا جدول‌ها را عبور می‌کنند. دیشب چندین مورد‌ از این گونه عبورهای غیرقانونی را از بالای جدول‌های میان دو خط جاده، مشاهده نمودم.

موتر تونس خاکی‌رنگ با شماره‌ی پلیت ۹۳۱۲۸ شخصی کابل که از سمت سیلو به سمت چوک مزاری در حرکت بود، با رسیدن بر فراز‌ این پل، تصمیمش را عوض نمود‌ و با عبور از جدول، توانست به مسیری بر‌گردد که آمده بود. این عبور از جدول نه تنها که چوکات و ساختار‌ جدول را خراب می‌نمود، بلکه ترافیک را نیز بر روی این پل ایجاده کرده بود. موتر کرولای فولادی‌رنگ با شماره‌ی پلیت ۷۴۶۸۴ کابل با تقلید از تونس این کار را تکرار نمود.

من لحظه‌‌ای آن‌جا منتظر ماندم و از آن عکس گرفتم، که دو ‌موتر شیک و جدید‌ دیگر که معلوم می‌شد موتر مقام‌ها و افراد پول‌دار بودند به آن‌جا رسید. موتر فرونر سفید با شماره‌ی پلیت ۶۲۲۵۴ کابل نیز این عمل را تکرار کرد. با تفاوت چند دقیقه، موتر فولادی‌رنگ دیگری که لوگویی از ادارات دولتی را در شیشه‌ی عقبش داشت، این عمل را تکرار نمود. هرچند از این موتر عکس گرفتم، اما شماره‌ی پلیت این موتر در عکس معلوم نمی‌‎شود. به احتمال زیاد، این موتر پلیت ندارد و اگر داشته باشد هم در عقبش نصب نگردیده است.

بارها از رفتارهای غیرقانونی، زورمندانه و درد‌سرسازِ‌ پول‌داران و مقامات گزارش شده است، اما از آن‌جایی که باز‌خواست و پرسشی در این میان وجود ندارد، آنان الگو و نمونه‌‌ای برای سایر شهروندان می‌شوند. حتا شهروندان عادی دست به چنین خلاف‌ورزی‌ها زده و برای مأموران ترافیک مشکل می‌آفرینند. مأموران ترافیک که تنها زورشان همانا جریمه‌ نوشتن روی کاغذ است، هم نتوانسته‌اند با این مشکل بی‌قانونی مبارزه نموده و جلو آن را بگیرند.

یکی از رانندگانی را که عکس موترش را گرفته بودم، می‌خواست خشونت کند؛ اما برایش فهماندم که خوبیت ندارد و برایت سنگین تمام می‌شود. هرچند کوشیدم خود‌ را معرفی کند، اما نکرد که نکرد. وی از کرده‌اش پیشمان شد و این عبور از فراز جدول را یک خلاف بزرگ ترافیکی خواند. به گفته‌ی این راننده، عبور از فراز‌ جدول با سرعتی که موترها در دو خط جاده دارند، می‌تواند سبب حادثه‌ی بزرگ ترافیکی شود که ممکن فاجعه بیافریند. وی اعتراف کرد که این خلاف را انجام داده و برایش تا آخر درس عبرت خواهد شد تا بار‌ دیگر چنین خلافی نکند.

زمان به گونه‌ای شده است که هر فرد با خریدن یک موتر، فردایش راننده شده و در شهر و جاده‌ها مسافربری می‌کند. داد‌ن جواز رانندگی به چنین افرادی، می‌تواند فاجعه بیافریند. هرچند که در ظاهر قانون و امتحان‌هایی برای اخذ جواز رانندگی وجود دارد، اما وجود‌ فساد اداری گسترده در اداره‌های دولتی، روند اخذ جواز سیر و سایر اسنادها را آسان نموده است.

این رفت و آمدهای غیرقانونی هم‌چنان ادامه داشت و من صحنه را ترک کردم. اگر از مأموران و پولیس‌های ترافیک حمایت صورت نگیرد، به یقین که حادثات ترافیکی هر روز بیش‌تر شده و مشکل می‌آفریند. هرچند پولیس‌های ترافیک نیز بی‌تقصیر و عاری از نقد نیستند، اما توجه جهت اصلاحات و بهبودی وضعیت، می‌تواند به هر‌دو طرف ‌کمک کند.

باغ بابر؛ نماز جماعت در سایه‌ی کنسرت صلح

نزدیک‌های غروب آفتاب دفتر را به قصد اشتراک در کنسرتی که تحت عنوان «کنسرت صلح» در باغ بابر برگزار شده بود، ترک کردم. تند تند قدم می‌زدم تا خود را به جاده‌‍‌ی عمومی برسانم و سوار موتر شوم. در گوشه‌‌ای ایستاده‌ام و متوجه می‌شوم که دوست‌ دوران دانشگاهم از داخل موتری به من اشاره می‌کند. گوشه‌ی سرک موتر را متوقف می‌کند و من هم سوار موتر می‌شوم و به قصد باغ بابر به پیش می‌رویم، اما دوست دیگرم که نیز روزنامه‌نگار است، در ایستگاه «گذرگاه» انتظارم را می‌کشد.

با یک‌جا شدن با دوستم، به سوی باغ بابر راه می‌افتیم. کوچه‌ی بغل قصر ملکه شلوغ‌ است. تعداد زیادی از جوانان انتظار باز شدن دروازه‌ی قصر را می‌کشد تا در کنسرت اشتراک کنند. نیروهای امنیتی نیز بر فراز دیوارهای اطراف باغ و کوچه‌ی بغل‌دستی قصر دیده می‌شوند. پس از چند‌لحظه انتظار، به سوی محافظان دروازه‌ی ورودی باغ می‌رویم و از آنان خواهان باز کردن دروازه می‌شویم تا به باغ داخل شویم، اما اجازه نمی‌دهند. می‌گویند باید انتظار بکشیم تا کنسرت شروع شود.

چند‌لحظه‌‌ای در انتظار گذشت تا این که به سراغ یک‌تن از سربازان دیگر‌ رفتیم که مسئولیت محافظت از دروازه‌ی کلانی را داشت که موتر‌ها در آن پارک می‌شدند و راه ورودی به قصر را هم از آن‌جا ساخته بودند. بعد از مطرح کردن مسئله و معرفی خود که ما جمعی از خبرنگاران هستیم، از ما پذیرایی نموده و به داخل باغ راه‌نمایی نمود‌. خبرنگار‌ دیگری نیز به جمع ما افزوده شد.

قصر ملکه زیبا و قشنگ بود. عده‌ی زیادی از جوانان، موسفیدان، خانم‌ها و دختران انتظار می‌کشیدند تا کنسرت رسما شروع شو‌د. ما هم با راه‌نمایی مأموران انظباط کنسرت در جایی که برای رسانه‌ها در نظر گرفته شده بود، راه‌نمایی شدیم. غروب آفتاب نزدیک شده بود. از میان هنرمندان تنها آریانا سعید دیده می‌‎شد که تمرینات را اجرا می‌نماید وآمادگی برای چند‌لحظه بعد را می‌گیرد که به شکل زنده اجرا نماید.

دمادم غروب آفتاب بود که آریانا سعید چندین آهنگ را برای آزمایش اجرا کرد. در این وقت بود که ملای محله از مسجد بغل‌دستی باغ اذان می‌داد. عده‌‌ای در رقص و پای‌کوبی با آهنگ‌های آریانا سعید خود را مصروف ساخته بودند و عده‌‌ی دیگر کمی آن‌سوتر از استیژ، جانمازی‌های‌شان را پهن کرده و مصروف نماز خواندن شدند. اجرا و جمع شدن این دو پدیده‌ی متضاد و کاملا متفاوت، بسیاری از بینندگان را متعجب ساخته بود.

در فرهنگ و جامعه‌ی ما تاهنوز سنت‌هایی حاکم‌اند که به زنان اجازه‌ی آهنگ خواندن، رقصیدن و حتا شرکت در محافل رقص و پای‌کوبی را نمی‌دهد. تا هنوز با پدیده‌‌ای به نام موسیقی، به دیده‌ی بد و منفی می‌نگرند. موسیقی را چیزی خلاف شرع و شریعت می‌خوانند. اما در این شب به یادماندنی، همه‌چیز را برعکس آن‌چه تصور داشتیم، یافتیم. موسیقی و برگزاری نماز در کنسرت که تابه‌حال شاید کم‌تر اتفاق افتاده باشد، اتفاق و رخ‌داد‌ جدیدی به نظر می‌رسید؛ زیرا این دوپدیده‌ تابه‌حال کاملا تعریف متفاوت و در ضدیت با هم‌دیگر داشته‌اند؛ یک حرکت پارادوکسیکال و سنت‌شکن که تاهنوز اتفاق نیفتاده بود. به نظرم جالب می‌رسید، اما در نیافتم که از روی فهم و درک این دو کنار‌ هم گرد آمده بودند، یا هم از روی ناچاری و شوق‌هایی که اهالی مجلس را نمی‌گذاشتند که هم این را از دست بدهند و هم آن یکی را.

به هر صورت، این تفاوت‌ها و تحمل ‌پذیرش هم‌دیگر در یک محل و چهار دیواری باغ، امید و روشنی دهنده‌ی یک آینده‌ی بهتر را به همراه دارد و گذری است از زمانی که گرفتن کنسرت بر علاوه‌ی این که با تکفیر مواجه بود، محافل و بینندگان‌شان نیز از حکم ملاها و مفتی‌ها‌ در امان نبودند. در جاغوری چندین بار کنسرت‌ برگزار گردید، اما ملاها نگذاشتند برگزار شود. اگر برگزار هم کردند، بسیار با تشنج و هیاهوی زیاد همراه بود که آن شور و هیجانی که از روی شوق بود، در سایه‌ی ترس چوب به‌دستان ملاها کم‌رنگ می‌شد.

در بامیان نیز کنسرتی برای تجلیل از روز جهانی جوانان برگزار شده بود که ملاها و مفتیان شهر دخالت نمودند، اما مردم صلح‌دوست و آگاه بامیان در تقابل با آنان قرار گرفتند و از هنرمندان حمایت نمودند. کنسرت آن شب در ولایت بامیان در مقابل بودا، نماد فرهنگ و تمدن آن سرزمین‌، تاریخ‌ساز و به یادماندنی شد.

کنسرت یک شب و روز باغ بابر که توسط رادیو جوانان برگزار شده بود‌ نیز از کنسرت‌های به یادماندنی است. در این کنسرت عده‌‌‌ی زیادی از شهروندان از هرگروه و طبقه‌ا‌ی که بودند، شرکت نموده بودند. آنان هم‌دیگر را در این شب از نو یافته بودند؛ باهم می‌خندیدند، می‌رقصیدند و شادی سر می‌دادند. دو خاطره‌ی چنین هم‌گرایی و صمیمیت را میان شهروندان مشاهده نمودم. جشن پیروزی تیم ملی فوتبال کشور و کنسرت دیشب هنرمندان که از کشورهای مختلف در افغانستان آمده بودند. این دو جشن و محفل توانست ‌شهروندان را از آن تعریف‌ها که رنگ‌وبوی قومی، سمتی، مذهبی و زبانی داشتند، دور نگه‌دارند و به سرحد یک خانواده نزدیک سازند.

هنرمندانی که در این کنسرت حضور یافته بودند، یک تن از کشور پاکستان، یک جفت از هند و یک نفر بانوی هنرمند از کشور تاجکستان، به شمول چند‌گروه از داخل کشور بودند. شبکه‌ی تلویزیون یک افغانستان این کنسرت را لحظه به لحظه به گونه‌ی مستقیم پخش می‌نمود. خوشی‌های این جمع و جماعت را به درون خانه‌های شهروندان برده بود. آن‌هایی که نتوانسته بودند در این کنسرت برسند، از طریق تلویزیون برنامه را مستقیم تماشا می‎نمودند.

کنسرت از نزدیک به ساعت پنج بعداز‌ظهر شروع شد‌ و تا ساعت ده شب دوام داشت. در این کنسرت مهمانانی نیز از مقام‌های بلندپایه‌ی دولتی و خارجی آمده بودند. اطراف این محوطه توسط نقاشی‌هایی که پیام صلح و آشتی می‌‎دادند، مزین شده بود. تصاویری را در آن‌جا نصب نموده بودند که بوی محبت و صمیمت را با خود به شهروندان منتقل می‌کردند. بر اسلحه خط بطلان کشیده شده بود و کبوتران که نماد صلح و آشتی‌‌ا‌ند، با ظرافت‌کاری‌های ماهیرانه در حال پرواز نقش شده بودند.

نوت: نشر شده در روزنامه اطلاعات روز

حدیث قربانی

هوای‌ پاییزی محسوس بود. هوای‌ی نسبتا خنک می‌وزید. اهالی قریه در هر ‌فرصتی که دست می‌داد، از عید و قربانی حرف می‌زدند. عده‌ا‌ی از خرید و سوغاتی‌هایی که از شهر دوستان و وابستگان‌شان فرستاده بودند، صحبت می‌نمودند. اما تمام این گونه نبود. عده‌‌ای بودند که نه حرف از قربانی داشتند و نه هم از سوغاتی‌های شهری. ساکت و خاموش بودند و کم‌تر در این گونه مجالس و تجمعات شرکت می‌کردند.

عده‌‌ای از گاو و گوسفندهای چاقی که برای قربانی آماده کرده بودند، صحبت می‌نمودند، اما عده‌ا‌ی بودند که نه فکر داشتن گاو را داشتند و نه هم فکر گوسفند را، بلکه بیش‌تر به فکر و خیال گاوها و گوسفندان که توسط حاجی‌آقا، ملک، خان، ارباب و وکیل چاق شده بودند، می‌رفتند تا چگونه می‌توانند قسمتی از بدترین گوشت‌ها و اشکمبه-‌رو‌ده‌ی این قربانی‌ها را‌ هم اگر شده، به دست بیاورند.

خواب‌های رنگارنگ دختران خلیفه ایاز، همسایه‌‌ای که کمی دورتر از ما زندگی دارند، در این روزها از نو شروع شده بود. آنان زندگی را چیزی جز جهنم  وعده‌ شده‌ی خداوند در روی زمین نمی‌دانند. کم‌تر روزی شده است که آنان کفش به پا داشته باشند و شکم سیر. راه رفتن با پاهای برهنه از کودکی تا بزرگی، جزئی از زندگی‌شان است. کم‌تر شبی را به خاطر دارند که در خانه دیگی را پخته باشند و از آن شکم‌سیر خورده باشند.

هنوز زبان را خوب یاد نگرفته‌اند که دست به گدایی می‌زنند. مرد خانه‌، که آنان را بخشایش خداوند می‌خواند، هم‌چنان به شغل ازدیاد نسل بشر مصروف است. دهقانی ‌بزرگ‌ترین هنر اوست. دهقانی هم که در این سال‌ها خریدار ندارد؛ باران نمی‌‎بارد، زمین‌ها هم خرابه و تبدیل به دشت‌های خشک شده‌اند. در کنار‌ زنش که می‌نشیند و مدام از جوانی‌هایش می‌گوید که دختر‌ ملا چمبرخیل او را دشنام داده بود. او دشنام دختر ملا چمبرخیل را تعبیر عاشقانه می‌نمود. فکر می‌کرد این دشنام وی گامی بوده به سوی پله‌های بعدی که ایشان به وی تن نداده است.

ملا چمبرخیل که مدام رعیتش را نصیحت می‌نمود و از مزایای‌ قربانی می‌گفت، کم‌تر خود راضی به قربانی دادن بود. رمه‌ی کلان گوسفند داشت، دو ماده‌ گاو شیری و دو نرگاوبرای قلبه‌ی زمین‌ها‌. همین که عید قربان نزدیک می‌شد، وی مدام در فکر نصایح جدید و ترفندهایی می‌شد که مثل سال قبل از رعیتش بر او نتازد و خواهان قربانی گوسفند چاق و چله‌‌اش نشود. او آن را برای زمستان چاق نموده بود.

خلیفه بیو که هر‌سال یک بره‌ی نر را برای قربانی چاق می‌نمود، از این گونه رفتار دوگانه‌ی ملا چمبرخیل به شک افتاده بود. ملا چمبرخیل هرسال نوبت قربانی خوردنش را در خانه‌ی خلیفه بیو برابر می‌کرد. وی هرسال ترفندهای مختلفی را راه می‌انداخت تا نوبتش به خانه‌ی ملا بیو برآید. گوشت لذیذ و خوش‌‌مزه‌ی بره‎‌ی نر از یک‌طرف و دست‌پخت خوش‌مزه‌ی زن بیو از طرف دیگر به حرص ملا افزوده بو‌د.

بیو امسال قربانی چاق نکرده بود. هرچند که چند‌بار ملا چمبرخیل از او درباره‌ی قربانی‌اش پرسیده بود، اما به وی راست نگفته بود. وی می‌خواست برای یک‌بار هم اگر شده، ملا را در این باره بند بیاندازد و دلیل اصلی قربانی نکردنش را بفهمد. روزهای عید فرا رسید. همه قربانی کردند تا نوبت به ملا چمبرخیل و خلیفه بَیو رسید. ملا به خلیفه پیش‌نهاد داد که بره‌ی قربانی شما را ذبح کنیم، بعد تصمیم می‌گیریم. اما بیو برعکس وی پیش‌نهاد داشت.

خلیفه بَیو که از اصرار‌ ملا چمبرخیل به ستوه آمد، واقعیت را گفت. ملا صاحب، من امسال به خاطر نداشتن وضع خوب اقتصادی نتوانستم قربانی چاق کنم. هنوز حرف‌های بیو خاتمه نیافته بود که ملا چمبرخیل ازگوش چپن کلانش کش کرد و گفت: «لعنت برشیطان! مگر کاری بدتر از این هم می‌شود». همه حیران به طرف وی نگاه می‌کردند و گفتند ملا صاحب، مگر چه اشکالی دارد، راست می‌گوید توانش نکشیده، قربانی هم نمی‌کند، مگر خدا خود بینای‌ کل نیست و نمی‌بیند!

ملا چمبرخیل که چاره‌اش را ناچار دید، به فکر فلسفه بافتن شد؛ مگر آن حدیث را نشنیده‌اید که از ابن ثمر رو ایت شده است که «هرگاه کسی قربانی کند و این روند را ادامه ندهد، روح اسماعیل پیامبر از وی ناراض شده و در قیامت از خوردن آب از حوض کوثر باز می‌دارد». زمزمه‌هایی ‌میان مردمی که درخانه‌ی بیو جمع شده بودند، پیدا شدند. یکی زیر لب می‌گفت: «بیو خدا ترا خراب کند. به خاطر دنیای زود‌گذر، اخرت ماندگار را از دست دادی». عده‌ا‌ی دیگر در بین خود می‌گفتند: «همه‌ی مردم تلاش می‌کنند تا در آخرت از آن حوض کوثر آب بنوشند، اما بیو همه‌چیز را از دست خود خراب کرد». زمزمه‌های خفیف شنیده می‌شدند و خلیفه بیو هم‌چنان غرق در فکر این حدیث شده بود.

کوب محمد که در حاضر‌جوابی و پخته‌گویی معروف بود، از کنج خانه ایستاده شد و گفت، بااجازه‌ی خلیفه بیو و دیگر دوستان، من یک سوال از ملا صاحب درباره‌ی قربانی دارم و بعد در‌باره‌ی خلیفه بیو تصمیم می‌گیریم. ملا چمبرخیل با شنیدن این حرف که در‌‌باره‌ی خلیفه بیو بعدا تصمیم می‌گیریم، فکر کرد که کوب حتما برنامه‌ی جالبی دارد. ملا مجلس را به سکوت فرا خواند و از کوب خواست تا سوال را مطرح کند. کوب هم بدون حاشیه‌روی رفت روی اصل داستان و گفت: «ملا صاحب‌، خدا به نعمات و بخشایشش زیاد کند، خود شما با وجود داشتن‌ رمه‌ی کلان گوسفند و گاوهای جوره‌‌ای نر و ماده قربانی نمی‌کنید، ولی مدام رعیت راتشویق می‌نمایید؟» ملا یک‌بار متوجه شد که کوب بر خلاف آن‌چه را تصور داشت، حرف گفته است. با آخ و اخمی شروع به حرف زدن کرد.

آی اهالی قول شارا! چیزی را که نمی‌‌فهمید، چه لازم است که به آن می‌پردازید. اگر آن قدر رسیده بودید که همه‌چیز را بفهمید، چه لازم بود که من را ملا گرفتید. من را در کارم بگذارید تا دین و مسئولیتی را که خداوند به گردنم نهاده است، ادا‌ کنم. خدا ناخواسته شما که نمی‌خواهید اوامر الهی انجام نپذیرند. مگر خلاف گفته‌ام؟‌ همه‌ی مردم آرام گوش می‌کردند و با یک‌صدا گفتند: نه. باید اوامر الهی اجرا شوند. ملا گفت: حالا می‌آیم به جواب کوب محمد.

جناب کوب محمد! شما به من گفتید که چرا قربانی نمی‌کنم؟‌ درست، من به خاطری قربانی نمی‌کنم که بابه‌کلان‌هایم نمی‌کردند. این رمه را که شما یاد‌آور شد‌ید هم از زحمات و تلاش‌های خدا بیامورز پدرکلانم است که در نقاط مختلف دوست و آشنایی دارد و هر‌سال یک دانه دو دانه گوسفند را به بهانه‌ی‌ زکات، بخششی و قربانی برایم می‌فرستد. هرکس که قبلا قربانی نکرده باشد، لازم نیست که قربانی کند و هرگاه کسی یک‌بار قربانی کرد، واجب می‌گردد که هرسال باید قربانی را آماده و انجام دهد. این مسئله در چندین حدیث رویش تأکید شده است. این حکم و حرف آخر ملا چنان تکانه‌‌ای در میان مردم ایجاد کرد که خلیفه بیو فورا به جایش ایستاده شد و گفت: «ملا صاحب، یک‌دانه گوسفند برای زمستان دارم، من پاهایش را با ریسمان محکم می‎بندم و برای‌تان اگر زحمت نمی‌شود، کارد اول را شما بکشید، تا خداوند ‌این معصیت بزرگی را که انجام داده‌ام، به بزرگی شما ببخشد. اهالی قریه همه خلیفه بیو را دعای خیر کردند.

پرفیوم(Perfume)

دیری نمی‌گذرد که تصمیم گرفتم تا اوقات فراغت را با دیدن فیلم بگذرانم. از چند روز به این سو می‌شود که دارم فیلم می‌بینم. اینکه چی اندازه نگاهی واقعی ودقیق به فیلم می‌توانم داشته باشم، حرف جداگانه‌ ایست اما از اینکه توانستم خودرا مصمم به این کار کنم، اظهار خرسندی می‌کنم. تاهنوز فیلم‌های داستانی، افغانی، ایرانی، کره‌ی وبعضی سریال‌های که نسبتا نام ونشان برجا گذاشته، را تماشا کردم، اما فیلم‌های که به زبان انگلسی باشد را کمتر نگاه کرده‌‍ام. از قضایی روزگار  یکی از دوستان که عاشق دیدن فیلم‌های استخباراتی هست، حس کنجکاوی من را نیز واداشت تا باایشان بعضی فیلم‌ها را به زبان انگلیسی نگاه کنم. البته ناگفته نباید گذاشت که انگلسی ام به حدی نیست که بتوانم سراپای فیلم را  درحین مکالمه دریافت کنم، اما تصویر واکشن‌ها می‌تواند با انگلیسی نیمه فهم ام کمک کند.

از مجموعه‌ی فیلم‌های که آن جوان تاهنوز برای دیدن آورده، یکی هم فیلم "پرفیوم" است. فیلم پرفیوم را امروز تماشا کردم. فیلمی است که خیلی‌ها درباره‌ی آن نوشته و خواهند نوشت. هرکس به یک زوایه‌ی این فیلم نگاهی انداخته و دریافت‌هایش را گفته است، اما در این فیلم‌ خیلی از حرف‌های نهفته است که باید عمیق دید و چندین بارتماشا کرد.

متولد شدن کودکی در کثیف‌ترین جا وبزرگ شدن آن خود ماجرایی دارد که از قوی ترین حس بویایی برخوردارست. این کودک پس از گذشتی چند مدت، با کار ومشکلات سختی که در آن مشغول است، با  گذرش از کویی، نگاهش بر دختری می‌افتد که تمام دین ودنیایش را باخود می‌برد. وی دختره را تعقیب تا اینکه در یک امر ناخواسته که شیفته‌ی عطری تن وی می‌گردد، دختره را به قتل می‌رساند. این دریافت بوی عطر از تن دختر وی را منقلب ساخته و پس از مرگ آن دختر به فکرمی‌افتد تا به هرنحوی ممکن دست به ساخت عطری چنینی بزند.

 درکارگاه عطر سازی در پاریس مقرر می‌شود وتمام تلاش‌هایش را صرف تهیه وساختن چنین عطری می‌سازد. ت اینکه برای ساختن چنین عطری دست به کشتن دختران جوانی می‌زند واز عطر تن آنان عطری می‌سازد. چندی نمی‌گذرد که این عمل وی فاش شده و با حکم اعدام مواجه می‌شود. قرار است که به دآر آویخته شود که قطره‌ی از آن عطر را در محل تجمع میلیون‌ها انسان که به تماشایی اعدام وی آمده می‌افشاند. لحظه‌ی نمی‌گذرد که همه را خمار می‌سازد. فضا را عطرآگین می‌سازد و تمام مامورین اجرای حکم ومفتی که باید حکم اعدامش را بخواند، غرق در خیالات می‌شود. همه تا به چند لحظه‌ پیشتر از آن که به وی با دیدی مجرم و جنایت کار می‌دیدند، نگاهش را عوض ساخته و آن را مقدس می‌پندارند.

حکم تعطیل می‌شود. تمام حاضرین که به تماشایی اجرایی حکم امده بودند، سفری در دنیای خیالتش کرده و دیگر مجرمی در کار نیست که اعدامش را به تماشا بنششینند. مفتی که کاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌نمود، در صدر کاروان نشسته که به سوی خیالستان سفر می‌‍کند. همه مصروف اند و فرد که محکوم به مرگ است صحنه را برای آنان واگذار کرده و پی کارش می‌افتد.

حس‌ بویایی و کنجکاوانه‌ی بچه‌ی فیلم خود نمادی است که تفسیرهای خاص خودرا دارد. تصور وبرداشت افراد از گناه و قداست. حرف‌های خودرا دارد.  دوستان که فیلم را دیده اند واز آن برداشتی دارند لطفا شریک سازید. حداقل گفته می‌‎توانم که پرفیوم دنبال گم‌شده‌ی زندگی اش هست که با بوییدن آن عطر نه تنها که آن را در می‌بابد بلکه تمام زندگی‌اش را وارونه می‌سازد. او را نه تنها که وادار به حفظ آثاری از دست رفته اش را که به گونه‌ی غیرعمدی از دست می‌دهد وا می‌دارد بلکه تلاش می‌کند که تمام آنچه را که مردم تصور دارد با بویی که از آن عطر بر می‌خیزد به چالش بکشد. هرچند که نمی‌شود آن را اگاهی نامید بلکه انقلاب در نگاه افرادی هستند که سطحی می‌نگرند.

نکته‌ی دیگر که در ان است همان عشق است. عشق که هنوز به آن نظری واحدی نیست. عده‌ی آن را آتش بنیادافگن می‌خواند وعده‌ی آن را گوهره‌ی هستی و جهان که در آن زندگی داریم میدانند. بهرصورت، همان برجسته‌گی تاثیرات در آن بیشتر است که منجر به جنون شده  واز کشتن افراد دست بر نمی‌دارد تا عطر عشق وآن دختری هستی‌اش را از نو بسازد وحفظ کند. عشق همان جنونی است که ریشه در لذات جسمانی دارد. هرچند که چنین قضاوت کردنش ممکن گران باشد، اما این نکته را می‌توان در آن دید.

مراسم روز عروسی

نگاهی افراد متجسس واهل تحقیق می‌تواند در بستر اجتماع بالخصوص روستاهای دور دست کشور نکات و داشته‌های عظیم فولکوریک مردم را بیابد که هنوز روی آن کارصورت نگرفته و از ثبت و معرفی باز مانده است. یکی از موارد که کمتر به آن توجه صورت گرفته ،فرهنگ عامیانه  و مردمی است. فرهنگ عامیانه در حقیقت حیثیت مادر را در فرهنگ و داشته‌های فرهنگی یک جامعه و ملت دارد.

عدم توجه به فرهنگ عامیانه سبب شده که بسیاری از داشته‌های فرهنگ مردمی به دست فراموشی سپرده شود و نابود گردد. هرگاه نگاهی عمیق و جستجوگرانه به داشته‌‍های فرهنگی سرزمین خویش بی‌اندازیم، می‌توان به غنایی و وسعت آن پی ببریم. در این یاد داشت کوتاه، مراسم عروسی را با دوستان به معرفی می‌گیرم.

درقدیم معمول بود که مردم در روستاهای دور دست، محافل شب نشینی، عروسی وسایر شب‌های خوشی شان را با غزل‌گویی، قصه‌گویی، حمله خوانی و شاهنامه خوانی سپری می‌نمودند. هرچند این رسم‌ها باقیست؛ اما دیگر آن رنگ و بوی سابق خود را ندارند. کمتر عروسی‌ای را می‌توان سراغ داشت که با همچو برنامه‌ها و رسوم فعلا تجلیل شود.

هجوم سیل‌آسایی تکنالوژی و فرهنگ بیگانه سبب شده است که مردم از فرهنگ و داشته‌های قدیمی شان بیگانه شود. سرعت انتشار اینگونه وسایل تو انسته است که دیگر بساط غزلگویی وقصه خوانی را برچیند و خود جاگزین آن گردد. آمدن موتر و سایر امکانات محافل عروسی را که عروس در آن زمان با اسب از یک مکان به مکان دیگر انتقال داده می‌شد، بگیرد.

در قدیم معمول بود که اسب را آرایش و زینت داده و به گردن آن چادر مقبول را می‌بستند و عروس را از خانه پدرش تا به خانه‌ی داماد به ٱن انتقال می‌دادند. حین عبور از یک محله به محله‌ی دیگر، باشندگان که در مسیر راه آن قرار داشتند آتش "1" روشن می‌کردند و در بدل ٱن پول وسایربخشش‌های خانواده‌ی داماد را دریافت می‌نمودند. نزدیکان داماد با نزدیک شدن عروس به منزل داماد رقص ویژه را که دختران، زنان و بعضی کودکان انجام می‌داند، از عروس و داماد پذیرایی می‌نمودند.

این رقص را پوفی می‌گویند. دختران و زنان با دستمال‌ها و گوشه‌های چادر شان که در دست می‌گرفتند به رقص که ویژه هزاره‌ها اند، عروس را به سوی خانه‌ی داماد همراهی می‌کردند. صدایی را نیز همراه با این رقص از گلو خارج می‌کردند که شبیه به صدایی کبوتر می‌ماند که در لانه‌ی خود صدا می‌کشد. الخوم‍چی، پوفی و رقص‌های ویژه را می‌توان در مراسم عروسی هزاره‌های ساکن ولایت غزنی و ولسوالی‌های اطراف آن مشاهده نمود.

ترانه خواندن با کف زدن و دایره زدن از نکات دیگر مراسم عروسی این مردم اند. دختری در میان خیل از دختران دایره را گرفته به بیت خوانی می‌پردازد. بعضا دایره را یکی می‌زند وبیت را دیگری می‌خواند. دیگران همراه انان می‌خوانند. رقص دست جمعی می‌کنند و بیت‌های گروهی می‌خوانند. متاسفانه که این رسوم در حال نابودیست و کمتر مراسم این روزی با این گونه عنعنات تجلیل می‌شود.

عروس در آستانه‌ی در با استقبال دیگر نیز همراه است. گل‌های تازه را همراه با شیرینی بالای سر عروس پاشانده و قدمش را مبارک می‌گویند. قبل از اینکه به خانه‌ی داماد قدم بگذارد، گوسفند یا مرغ را که توسط خانواده‌ی داماد ذبح می‌گردد پیشانی عروس نشانی می‌شود. بعداز نشستن و گذری چند لحظه‌ی عروس و داماد را غذا می‌دهند. قبل از اینکه غذا بخورند، دست و پای آنان را در یک ظرف شسته  که این موارد کمتر معمول اند.

داماد لباس نو که توسط خانواده‌ی خسورش تهیه داده شده است را می‌پوشد. لنگی می‌بندد. گلبند‌های خمک دوزی، چادر خمک دوزی، کلاه  دست دوختی و دستمال‌های خمک دوزی که واقعا زیبا و ظریف دوخته می‌شود، از بخش‌های دیگریست که داماد از خانواده‌ی عروس دریافت می‌کند.

داماد که کمرش توسط خسور محکم بسته شده است، انتظار باز شدن آن را توسط یکی از رفیق‌ها و آشنایان می‌کشد. خسور داماد نظر به توانایی وعلایق خودش، مقدار پول را به عنوان دعای خیر در دستمال پیچانده و در کمر داماد می‌بندد. همین طور این رسم برای عروس هم انجام می‌شود. این موارد در حقیقت همان دعایی خیر خانواده‌ی عروس است که به داماد وعروس تقدیم می‌شود.

شب همچنان با غزلگویی مخصوص بنام"دیدوی یاهم دو ودی" گرم نگهداشته می‌شود. مهمانان که این هنر را بلدند بدون کدام تعارف و بیگانگی، محفل عروسی را گرم می‌کند. بعضا دمبوره می‌نوازند. دوبیتی‌های که بیانگر رنگ و بویی محفل اند توسط غزلگویان و هنرمندان محلی خوانده می‎شود. ناگفته نماند که تنها مردان نیستند که هنر غزلگویی را آشنا و بلدیت دارند، بلکه بانوان بهتر از مردان در این بخش توانایی و استعداد دارند.

 

چشم‌دیدهای یک عابر از جاده‌ی مرگبار کابل-قندهار

نیمه‌ی شب بود که اتاقم را به سویی ایستگاه موترهای مسافربری شاهراه کابل-قندهار ترک کردم. با تاکسی کهنه‌ از نوع والگایی روسی خود را به ایستگاه رساندم. با راهنمایی کمک راننده چوکی را که بلت کرده بودم یافتم. ساعت نزدیک به چهار صبح بود که موتر حرکت کرد و در تاریکی شب، جاده‌ی تاریک و مارپیچ مانند را می‌‍پیمود.

بعداز چند دقیقه‌ی به دروازه‌ی خروجی کابل رسیدیم. سربازان ایستاده بودند و موترها را باز رسی می‌کردند. با دیدن نیروهای امنیتی در نیمه‌ی شب احساس خوشحالی می‌کردم که دارد به وظیفه شان می‌رسد وخدمت می‌کند؛ اما این فکر بعداز چند دقیقه عوض شد. دوتا ازافراد مسوول دروازه‌ی خروجی به موترما اشاره دادند و چراغ انداختند. راننده موتر را ایستاده کرد و دروازه را به رویش گشود. دوتن از آنان به داخل موتر آمدند و نفر دیگر در پهلوی دست‌یار راننده ایستاده بود. بگومگوهای مخفیانه شروع شده بود. من هم که چوکی نزدیک به پنجره را گرفته بودم در سایه‌ی از تاریکی و نور کمرنگ چراغ موتر، آنان را نگاه می‌کردم.

سرباز خواهان باز نمودن صندوق‌های بغلی موتر شد. کمک راننده صندوق را گشود و سرباز هم با انداختن چراغ به داخل صندوق‌های بغلی موتر، دوباره ان را بست. چیزهای به کمک راننده می‌گفت وچیزی می‌خواست، اما شیشه‌های موتر بسته بود وصدایی آنان شنیده نمی‌شد. کمک راننده دست به جیب شد و پولی از جیب کشید و به سرباز داد. موتر حرکت کرد. از دروازه عبور کرد که سرباز دیگر چراغ اند اخت وهنوز کمک راننده به موتربالا نشده بود که آن سربازهم استحقاقش را طلبید و خدا داند که چند گرفت و کمک راننده را رخصت کرد.

برایم جالب بود نه بخاطر اینکه پول گرفته بود. بخاطر اینکه مسوولین بارها گفته اند که چیزی جز حق قانونی وتعیین شده از طرف مقامات بالا دیگر پول از راننده‌ها گرفته نمی‌شود. درسیاهی شب به پیش می‌رفتیم تا اینکه به سرمنزل رسیدیم. سفر کابل به سوی قندهار درهمین یک چشم دید و خرابی جاده و نگرانی مسافرین از وجود گروه طالبان به پایان رسید. هرچند که درگوشه و کناری جا ده سربازان به چشم می‌خورد و پسته‌های امنیتی نمایان بود، اما پول گرفتن آنان سبب شده بود که کمی به ان بدبین شوم.

بعداز گذشت ده روز دوباره برگشتم به سوی کابل. شهرکه به آن عادت کرده ام و برایش دل‌واپس بودم. اهنگی را گوش می‌دادم که می‌خواند"کابل وطن من، افغانستان من". علاقه‌ی رسیدن به کابل، گرمایی سوزنده‌ای نیمه‌ روز قندهار را تحمل پذیر ساخته بود. از شهر قندهار خارج شدیم. نیروهای امنیتی در فراز تپه‌‍ها دیده می‌شدند. کاروان‌های اکمالاتی هم به امتداد زابل وقندهار صف بسته بودند. صدها موتر بودند که به شکل زنجیره‌ی راه افتاده بودند.

خرابی جاده، انفجارهای بزرگ که منجر به شکسته شدن جویچه‌ها وپولچک‌ها شده بودند به نگرانی مسافران در این جاده بیشتر می‌افزود. تا ولسوالی مقر ولایت غزنی به خوبی و راحتی آمدیم. هنوز به بازار مقر داخل نشده بودیم که دوتا از سربازان پولیس را دیدم که یونیفورم‌هایش را به تن کرده، اما از اسلحه چیزی با خود نداشتند. بطرف اخر بازار قدم می‌زدند. من از بازار مقر تصویردیگری در ذهن داشتم. همه‌اش جنگ، طالب و وحشت بود، اما وجود سربازان بدون اسلحه امیدی نو بخشید. فکر کردم که حالا دیگر امنیت کامل است و سربازان هم با خاطر آرام و فارغ بالا از همه‌ی تهدیدها به انجام وظیفه می‌پردازند. از کناری سربازان به تیزی گذشتیم و در وسط بازار دوتا موترسایکل را با دو تا سرنشین مسلح، سر وروی پوشیده ولباس‌های خاک‌آلود دیدیم که داشت اینطرف و آنطرف نگاه می‌کرد و به پیش می‌رفت. مسافران همه ترسیده بودند. همه گفتند طالبان هست. از کناری آنان عبور کردیم و درقسمت‌های آخر بازار بازهم سربازان اردوی ملی را دیدیم که عده‌ی آنان در سایه‌ها ایستاده اند وعده‌ی موترهایشان را می‌شویند. برایم جالب و سوال برانگیز بود که چطور ممکن در یک بازار کوچک و کم نفوس هم طالب حضور داشته باشد و هم سربازان حکومتی و جالب‌تر ازهمه که خیلی بی‌خیال و با خاطر آرام قدم می‌زدند.

همه سرنشینان موتر با سوال‌های اینگونه‌ی با خود درگیر شده بودند. عده‌ی این حضوری طالبان وعدم دخالت سربازان را نوع ساختگی می‌خواندند. عده‌ی می‌گفتند که سربازان بسیار بی‌احتیاط و بی‌تفاوت هستند. هرکس به نحوی توجیه می‌کرد، اما من تعجب کرده بودم وهیچ کدام از این گونه توجیحات را قناعت بخش نمی‌دانستم. کمی مشکوک شده بودم.

با ورد به شهرغزنی خوشحال شدم. شهر سلطان محمود و سنایی را متفاوت‌تر از قبل دیدم. بازسازی و نوسازی جریان داشت. شهر رنگ و رخ دیگری به خود گرفته بود. چهره‌ی ظاهری جاده‌ها و نکات برجسته‌ی شهر تغییر کرده بود. انتظار جشن خزانی را می‌کشید که یکبار دیگر غزنی برنامه‌ی رسمی مرکز تمدن وفرهنگ کشورهای اسلامی را به خود اختصاص می‌داد. امیدوار شده بودم و شوق دیدار بیشتر در وجود جا گرفته بود، اما موتر حامل ما به سرعت تمام از میان این شهر می‌گذشت.

از دروازه‌ی شهر غزنی خارج شدیم. هنوز چند دقیقه راه نرفته بودیم که سربازان خارجی با تانگ‌هایشان در فراز تپه‌ها نمایان شدند. کمی اوضاع نورمال به نظر نمی‌رسید. جاده شلوغ بود و در اطراف آن سربازان خارجی به وفور به مشاهده می‌رسید. هفته‌ی قبل که از آنجا گذشته بودم طالبان پولچک را در ان منطقه انفجار داده بود که سبب تخریب جاده گردیده بود. نیروهای خارجی پولچک را دوباره ساخته بودند و امنیت را گرفته بودند تا دوباره آماده‌ی استفاده گردد. از انجا گذشتم و در دشت آغازین منطقه وردک راه مسدود بود. موترهای قطار و اکمالاتی همه ایستاده بودند. موترهای مسافر بری کوچک از کناری چاده‌، از روی دشت می رفتند. کمی پیش‌تر رفتیم و دیگر راه کاملا مسدود شده بود. متوجه شدیم که قبل از ما بمب در جاده‌ جاسازی شده بود که انفجار کرده و ممکن که تلفات رانیز در قیبال داشته بوده باشد. سربازان حضور داشت. آنسوتر از انان چوپانی مصروف چراندن رمه بود. سربازان وی را صد کردند و نزد خود طلبیدند. چوپان به طرف آنان آمد و هنوز دست نداده بود که سرباز سیلی محکمی را به صورت چوپان حواله کرد. لنگی اش افتید و از مویش گرفته شروع به لت و کوب نمود. جای مشت و لگد یافت نمی‌شد. چوپان به زمین افتید و در زیر لگدهای سربازان پنهان شده بود.سرنشینان موتر از دیدن این وضعیت همه خشمگین شده بودند، اما بودند عده‌ی که چوپان را سربازی طالب می‌خواندند. آنان می‌‌گفتند که طالبان با استفاده از چوپان واین‌گونه تخنیک دست به تخریب جاده‌ها زده و بمب جاسازی می‌کنند.

از همان آغاز ورد به ولایت میدان وردک رنگ و رخ آسمانش دیگرگونه به نظر می‌رسید. هنوز از محل که جاده مسدود بود دور نشده بودیم که دودی از قسمت‌های آخر میدان وردک به سوی آسمان بلند می‌شد. همه ما جرایی وردک را می‌دانستند. لاشه‌ موترهای سوخته و تخریب شده‌ی نیروهای اکمالاتی ناتو گواهی از نا امنی و وضع بد امنیتی این ولایت خبر می‌داد. هرقدر که به سوی محل که از آن جا دود بلند می‌شد نزدیک می‌شدیم دود بیشتر می‌شد.

در منطقه‌ی سالار میدان وردک، حضور نیروهای امنیتی داخلی و خارجی چشمگیر بود. قطاربزرگ به سوی غزنی در حرکت بود. در بعضی جاها در مقابل پسته‌‍های امنیتی ایستاده بودند. سربازان داخلی وخارجی در دوطرف جاده ایستاده بودند وعده‌ی آنان به سوی محل که از آن جا دود بلند می‌شد به پیش می‌رفتند.

آهسته اهسته از کنار تانک‌های سربازان خارجی و قطار اکمالاتی آنان که راه را مسدود ساخته بودند به پیش می‌رفتیم. دیدیم که یکی از موترهای سربازان داخلی راماین جاسازی شده در کنار جاده گرفته و سرنشینان آنان معلوم نبود که زخم برداشته بودند یا کشته بودند. در کناری جاده زیر درخت‌های سنجید که سد و مانع از رفت وامد را ساخته بودند خوابیده و دیگران در اطراف آن جمع اند. به حال ٱنان افسوس خوردیم و حس ترحم همه برانگیخته شده بودند، برخلاف چند دقیقه قبل که همین سربازان با لت و کوب چوپان حس انزجار ونفرت سرنشینان را برانگیخته بودند.

به سوی خط و نشان دود و آتش به پیش می‌رفتیم. به محل اتفاق که افتاده بود نزدیک می‌شدیم که جیت‌های جنگی به پرواز در آمده بودند. در فراز آسمان آن منطقه دور می‌زدند و بر می‌گشتند. چند بار چرخ زدن‌های آنان تکرار شد.

شعله‌های آتش از دور به مشاهده می‌رسید. بوی تند دیزل همه جا را گرفته بود. آسمان وردک کاملا سیاه و تاریک گشته بود. سایه‌ی سنگین از وحشت و نگرانی برسیمای همه‌ی مسافران رونما گردیده بود. همه زیر لب چیزهای زمزمه می‌کردند وشاید هم دعایی می خواندند. وقت نزدیک شدیم دیدیم که در برابر پوسته‌‍ی امنیتی قطار اکمالاتی را به آتش کشیده اند. سربازان همه در زیر درخت‌ها جمع شده اند و سیب‌های را که در دست دارند نوش جان می‌کنند. همه دارند به قطار که اتش گرفته نظاره می‌کنند و بی‌خیال‌تر از همیشه مثل اینکه اصلا اتفاق نیافتده است. شاید میلیون‌ها دالر به آتش کشیده شده بود اما آنان همچنان بی تفاوت نشسته بودند. در امتداد جاده و از لای درختان سنجیده که دیده می‌شد موترها می‌سوخت. هرچند نمی‌شد که تعداد موترها را دقیق حساب کرد بطور تخمینی گفته می‌توانم که در حد ود بالای 50 موترکلان اتش گرفته بودند و می‌سوختند. عده‌ی انان سوخته بودند و عده‌ی دیگر تازه آتش گرفته بودند.

اتفاق و آتش سوزیی به این بزرگی ندیده بودم و آن‌هم در برابر پسته‌های امنیتی نیروهای داخلی کشور. با دیدن همچو وضعیت یکبار دیگر به یادی حرف‌های آندسته از مسافرین افتادم که با دیدن طالب و نیروهای امنیتی در ولسوالی مقر ولایت غزنی می‌گفتند که این‌ها همه باهم ساخته اند تا به همدیگر کار نگیرند. کمی شک‌ام به یقین تبدیل می‌شد.

در حالیکه چند روز قبل والیان ولایت میدان وردک، غزنی، زابل و قندهارجلسه‌ی مشترک را دایر نموده بودند واز بهتر شدن وضعیت امنیتی در این شاهراه خبر داده و از پلان مشترک و ویژه در شاهراه مرگ خبر می‌داند. ناکامی و یاهم بی‌مسولیتی نیروهای امنیتی به شدت تمام برای شهروندان معلوم شد. انان نمی‌توانند امنیت اطراف پوسته‌های امنیتی شان را بگیرند چگونه موفق به آوردن امنیت سرتاسری، اطمنان خاطر برای برگزاری انتخابات و حفظ نظام پس از خروجی نیروهای خارجی از کشور به شهروندان بدهند؟ واقعا که نا امید کننده و سوال برانگیز است. دوهفته قبل در همین شاهراه در منطقه ولسوالی مقر ولایت  غزنی هشت تن از مامورین دولت را از موتر پیاده نموده بوند و به رگبار بسته بودند.

بارها وبارها مسافرین شاهراه کابل-قندهار از سوی طالبان مورد بازجویی قرار گرفته وسبب آزار واذیت انان شده اند. وسعت یافتن دامنه‌ی ناامنی و حضوری گسترده‌ی نیروهای گروه طالبان درشاهراه‌های بزرگ کابل-قندهار به نگرانی شهروندان و عابرین این جاده افزده است. تماشایی اتفاقات اینگونه‌‍ی و بی‌کفایتی نیروهای امنیتی به نگرانی شهروندان می‌افزاید. برخورد دوگانه در برابر طالبان و گروهای که مدام از نیروهای امنیتی قربانی می‌گیرد و برادرخواندن کرزی سبب شده است که رخنه‌ی بزرگی از ناامیدی وبی‌تفاوتی را در میان صفوف نیروهای امنیتی ایجاد نمایند. آنان تنها به فکر دفاع از پسته‌های امنیتی و جان خود بوده و هیچگونه مسولیت و اقدام را درزمینه‌ی تامین امنیت جان شهروندان و کاروان‌های اکمالاتی انجام نمی‌دهند.

تا زمانیکه تعریف از دوست و دشمن ارایه نشود و سیاست‌های محافظه کارانه‌ی مقامات مسوول ادامه داشته باشد، شهروندان هم توقع بهتر شدن وضعیت امنیتی شاهراه‌ها و درمجموع امنیت را توقع نداشته باشند. طالب هم به این نتیجه رسیده اند که هرگونه اقدام آنان با باج دهی، التماس و تضرع همراه است، هر عمل را که خواسته باشند انجام می‌دهند کو مسوول که بازجویی کند و پاسخگویی این گونه مسایل وحوادث باشند.

هر بار می‌تواند مرگ را در برابر دیدگانش بی‌بینند. من این شاهراه را با وضعیت فعلی اش جاده‌ی مرگ می‌نامم. شاید عده‌ی خرده بگیرند، اما یک بار سفر کردن از این جاده همه‌ی حقایق پنهان را بر ملا می‌سازد. در هر چند صد متر می‌توان نشانه‌های از انفجارات که جاده را تخریب نموده مشاهده نمود. لاشه‌های سوخته‌ی موترهای باربری  و تخریب موترهای نیروهای امنیتی همه و همه گواهی میدهند. همه تایید کننده‌ی مرگ است. پس بی‌مورد نخواهد بود که جاده‌ی مرگ یا خط قرمز نامید؛ زیرا خط قرمز علامت خطر است که عدم رعایت آن منجر به مرگ می‌گردد. روزانه هزاره‌ها مسافر از این جاده رفت و آمد دارند. همه الله توکلی سوار موتر شده راهی مسافرات را درپیش می‌گیرند. رسیدن به مقصد سفر از این شاهراه خود معجز است. معجزه‌ی که تا به وقوع پیوستن آن نصف از وجود مسافر آب می‌‍شود.

نشرشده در روزنامه اطلاعات روز

بامیان و فرصت‌های اعتراض

جشنواره‌ی موسیقی به مناسبت روز جهانی جوانان دربامیان فرصت برای همدلی وهمگرایی هنرمندان، جوانان و سایر شهروندان کشور است. این تنها جشنواره‌ی موسیقی و تجلیل از روزجهانی جوانان نه، بلکه میثاق وتعهد در برابر تمدن و عظمت بوداست که همد لان را در فضایی آبی رنگ آسمان بامیان گیرد اورده است.

جشنواره‌ی موسیقی در بامیان را می‌توان نوع از اعتراض در برابر سایه‌ی سنگین سنت‌های ناپسند وباورهای طالبانی قلمداد نمود. اعتراض که می‌خواست به هرات شکل بگیرد ولی تحریم شد. از کابل صدا بلند کرد و سرکوب شد. در جاغوری گام برداشت ولی گودال‌های بزرگ را حفر نمودند. هنرمندان  علاقمندان هنر تشخیص دادند که بامیان و آغوش بودا، دره‌های بزرگ  و آسمان شفاف و  آبی رنگ بامیان می‌تواند گوش خوب برای شنیدن این صداهای خفه شده باشد.

آنان با این گردهمایی و جشنواره میثاق و تعهد دربرابر بودا و مدنیت بستند. بودایی که نمادی از تاریخ و تمدن ماندگار در تاریخ این جغرافیا دارد. تعهد به این پیکره‌ها و خدایان چندین قرن به معنایی بازگشت به عصر حجر و عقب‌گرد به تاریکی نیست، بلکه پیمان دوباره برای ترمیم و احیایی هویت این مدنیت عظیم است. مدنیت که در میان دره‌ها و کوه‌های پرفراز و نشیب بامیان روزگاری انقلاب عظیم تمدن بشری را به خود اختصاص داده بود. قامت استوار شمامه وصلصال گواه برتاریخ و تمدنی دارد که کمتر نظیرش را می‌توان یافت.

بودا از چندسالی به این سوست که برزبان رسانه‌‌ها جاریست و حرف از بازسازی دوباره آن زده می‌شود، اما تبعیض، افکارطالبانی وبی‌کفایتی مقامات مسوول سبب شده که همچنان در سکوت معنادار بی‌ایستد ونظاره گر جسم‌های سرگردان وبی‌روح فرزندانش باشد. بودا که به مثابه‌ی مادر است بر فرزندانش دین سنگین دارد. ادای این دین برفرزندان که در این یکدهه زیست واجب بود که نکرد، اما نسل جوان و متعهد به بهانه‌ی روز جوانان و جشنواره‌ی موسیقی، زمینه را برای گام‌های بعدی مساعد ساخت. تا باشد که هم دین مادر را ادا کند و هم مسولیت را که متوجه آنان می‌شود عهده دار شود.

شب به یادماندنی جشن موسیقی بامیان سیلی محکم برصورت مقامات و مسوولین بی‌کفایت بود. مسوولین که حتی نتوانست فرصت را برای احیایی مجدد این پیکره‌های بزرگ تاریخی با کمک وحمایت مالی یونسکو مساعد سازد. تاریخ همه‌ رویدادها را در خود می‌گنجاند وبرای نسل‌های آینده می‌سپارد. روسیاهان رو سیاه‌تر خواهند شد.

هنرمندان دربرابر قامت شکسته‌ و خمیده‌ی بودا با حنجره و صدای دل‌انگیز پیام صلح وهمدلی را در تارهای گیتار و دمبوره، دهل و رباب، هارمونیه و غیچک درمیان کوه‌های سر به فلک و آسمان آبی رنگ بامیان به خوانش گرفتند. آنان نسل اعتراض و احیاگر فرهنگ و تاریخ اند. نسل که حضورش چهره‌های فاسدین را شرمنده، دزدان را رسوا و بی‌کفایتان را انگشت نشان جامعه و مردم می‌سازند.

نسل اعتراض ومتعهد دیگر به افکارگلبدینی، اندیشه‌ی طالبانی وشعارهای پوچ حکومت‌های نا اهل یکدهه‌ی گذشته باور ندارند. آنان هر کدام با ابزار و مهارت‌های هنری شان می‌خواهد که حنجره‌ی برای بیان دردها وحقایق باشند که شهروندان را سالیان سال آواره، سرگردان و ازهمدیگر دور داشته اند. جشنواره‌ی موسیقی به بهانه‌ی روزجوانان فرصت خوبی برای گردهم آمدن و همدلی با خویشتن خویش بود. خویشتن که باخویش توسط بیگانه بیگانه شده است.

هرچند واکنش قشر متحجر را باخود داشت، اما دیگر کافیست که بداند این فتواها جز همان اطراف دخمه‌های مفتی مفتخوار نمی‌چلد. آنان می‌دانند که یکدست شدن جوانان زنگ خطر برای تنگ شدن فعالیت قومندان‌ها باج ده به آنان، زورمندان محلی، رهبرنماهایی خواهند شد که سالیان سال با بازی کردن با احساسات قومی، زبانی وسمتی مردم را نشخوار کرده است.

هرچند تابحال می‌توان احساس کرد که حضور این گروه در جامعه قدغن، برنامه‌هایش با فتوایی جهاد روبروست و نامه‌ی نوشته شده‍‌ی تکفیری آنان در جیب مفتی نهفته است، اما یک آغاز و گامی به سوی مبارزه با خرافات، دگم اندیشی و اندیشه‌های طالبانی بود. تهدید به تکفیر، الوده شدن به گناه که هنوز خود تعریف از آن ندارد و حرکت خلاف باورهای دینی از جمله دلایل میان تهی آنان برشمرده می‌شود. این فتوا و باورهای کهنه دیگر کمتر خریداری دارد، اما هنوز سایه‌های آنان سنگینی می‌کند.

حضور پرشور مردم و جشنواره‌ی بی نظیر موسیقی توانست که فضایی دوستانه و صمیمی را میان مهمانان و میزبانان بیشتر کند. لبخند برلبان میزبانان جاری ومهمانان را حیرت زده نمایند. بودا را خشنود و بامی‌را ماندگارتر سازد. بودا دوباره جان بگیرد وبیش از هر زمانی دیگر ماندگار شود. بودا خوب درخشید و خوب پذیرایی از مهمانان کرد.

نسل اعتراض در برهه‌ی خاص زمانی قراردارد. رشد افکار طالبانی وبازگشت به دهه‌های تاریکی از یک سو ومدرنیزه شدن جامعه درباطلاق سنت حاکم برجامعه و چالش‌های جدی آن از طرف دیگر. تنها همدلی و تعهد می‌تواند گام‌های بعدی را هموار تر و فرصت‌ها را بیشتر سازد.

جشنواره‍‌ی موسیقی به مناسبت روز جوانان در دره‌ی بامیان بسیار را شگفت زده کرده است. قلم‌ها را وادار به نوشتن کرد. شاعران را به سوی سفر خیال وشعر برد. عکاسکان را کنجکاوتر و گزارشگران را بیشتر به وادار به واکاوی نمود تا باشد که چیزی از این شب و روز به یاد ماندنی در خورجین برای سایر شهروندان که نتوانستند در این برنامه حضور برسانند بیاورد.

شهروندان بامیان در این چندسال خوب درخشیده اند. از اعتراضات مدنی شان تا برنامه‌های فرهنگی. درخشش شان درکانکور ومیزبانی از مهمان‌های دور و نزدیک. آنان توانسته اند که قامت شکسته‌ی بودا را بابرنامه‌های بی‌نظیر و زیبایشان همچنان استوار نگهدارند. بامیانی‌ها هسته‌ی اعتراضات مدنی ومسالمت‌آمیز. روزگار به کام‌تان و موفقیت‌های مزید برای شما تمنا دارم.

 نوت: نشرشده در روزنامه اطلاعات روز

غم فقر و تنگ‌دستی بر خوشی‌های روز عید می چربد

این روزها شهر کابل حال و هوایی دیگر دارد. جاده‌ها، پیاده‌روها، فروش‌گاه‌ها و در مجموع شهر شلوغ است. جمعیت انبوه و سرگردان از این‌ طرف به آن‌ طرف شهر در گشت‌ و گذار اند. بیش‌ترین افراد را بانوان، دخترخانم‌ها، جوانان و کودکان تشکیل می‌دهند. فرا رسیدن عید به شلوغی شهر افزوده است. دست‌فروشان و کراچی‌وان‌ها نیز در این میان کم نیستند. آنان توانسته‌اند که تواز‌ن جنسیتی را حفظ کنند، ورنه شهر به سوی یک‌قطبی شدن در حال حرکت است.

‌بیش‌ترین این جمعیت را می‌توان در «کوته‌‌ سنگی»، «پل‌باغ عمومی»، دو طرف دریای‌ کابل از شاه دوشمشیره به امتداد سرای‌ شهزاده و وزارت عدلیه دید. رنگارنگی لباس‌های زنان به جذابیت این شلوغی می‌افزاید. عده‌ای از آنان با چادری‌های سیاه و عده‌ا‌ی دیگر در چادری‌های سبز‌رنگ، که شباهت زیادی به قفس‌های «بودنه» دارند، دیده می‌شوند.

بانوان جوان و دخترخانم‌ها که تازه چادری قفس‌مانند و برقع‌‌های خفه کننده را درهم شکسته‌اند، می‌خواهند نفس آزاد بکشند، که توسط اوباشان و مردم‌آزاران شهر به‌شدت آزار می‌بینند. هنوز سایه‌ی هراس طالبان بر شانه‌های شان حس می‌شود. طالبان در ظاهر رفته‌اند؛ اما افکار طالبانی هم‌چنان در شهر و پس‌کوچه‌های شهر در گشت و گذار است.

فرا رسیدن عید سبب شده که پای اکثریت شهروندان را به خیابان و شهر بکشاند. عده‌‌ای برای روزهای عید خرید می‌کنند. دست‌فروشان هم که بخشی از این شهروندان اند، اجناس مورد نیاز روز عید را در گوشه و کنار‌ جاده‌ها به فروش می‌رسانند. همه و همه در شلوغی شهر نقش بازی می‌کنند. اما در این میان استفاده‌جویان و آزار دهندگان نیز بی‌تفاوت ننشسته‌اند. آنان بیش از هر‌زمانی دیگر، با استفاده از این فرصت، دست به مردم‌آزاری می‌زنند.

خیابان‌آزاری پدیده‌ی نو و تنها منحصر به افغانستان نیست. از آن‌‌جایی که جامعه‌‌ سنتی و کاملا بسته است، باز شدن روزنه‌ی امید برای حضور زنان در عرصه‌‍‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مشکلاتی را نیز به هم‌راه دارند. در سایر کشورها نیز از خیابان‌آزاری و آزار‌ جنسی گزارش‌هایی به نشر می‌رسد؛ اما در افغانستان این مشکل جدی‌تر است و به شدت قابل حس.

نهادها، انجمن‌ها و اتحادیه‌های زنان بارها به خاطر رسیدگی و رفع این مشکل دست به تظاهرات و راه‌پیمایی‌های مسالمت‌آمیز زده‌اند؛ اما هنوز که هنوز است، نتوانسته‌اند راه حلی مناسب برای آن بیابند. خیابان‌آزاری ‌پدیده‌ا‌ی نیست که تنها جنبه‌ی آزار و لذت را با خود داشته باشد، بلکه عقده‌های جنسی سرکوفت زده‌ی آن‌دسته از جوانان است که از لحاظ مالی و فقر در تنگنا قرار دارند. آنان نمی‌توانند تشکیل خانواده بدهند. افزایش مصارف عروسی‌ها و رسم‌های ناپسند دیگر به این معضل افزوده است. تا زمانی که راه حل برای سایر معضلات که به این پدیده تأثیر گذار اند، سنجیده نشود، به یقین که نمی‌توان برای آن راه حل قطعی ارائه کرد. 

مجازات، دست‌گیری و محاکمه‌ی خیابان‌آزاران شاید به باور عده‌ا‌ی راه حل باشد؛ اما نمی‌تواند بساط این مشکل را به طور قطعی برچیند. خانواده‌ها هم کمی ‌از خواست‌های شان پایین بیایند و مجریان قانون نیز جدی‌تر شوند. درست است که پولیس و قانون دو پدیده‌ی کمک کننده برای امنیت زندگی شهروندان ساخته و تربیه شده‌اند؛ اما شهروندان نیز برای رفع و زدودن مشکلات، مسوولیت دارند. 

گذر‌ دیروزم در شهر، خیلی از مسایلی ‌که تاهنوز به این پیمانه ندیده بودم و باور نمی‌‍کردم را، برایم روشن ساخت؛ خیابان‌آزاری، سیلی از گدایان و متکدیان رنگارنگ، فقر، تنگ‌دستی و زندگی در تقلای زنده ماندن.

درگوشه‌‌ای که نسبتا موقعیت بلندتر داشت، ایستاد‌ شده بودم؛ جلو فروش‌گاهی که لباس‌های زنانه و کودکانه می‌فروخت. پیش روی مارکیت شلوغ بود. انبوهی از آدم‌ها به طرف بالا و پایین در حال حرکت بودند. مرد میان سال، کراچی لباس و تکه‌های نسبتا ارزان‌بها را به پیش تیله می‌کرد. وی برای جذب مشتری‌اش صدا می‌زد و اجناسش را تبلیغ می‌نمود. چند‌قدم همان‌طور به پیش رفت. دختران و بانوانی که از ظاهر لباس آن‌ها معلوم بود‌ از طبقه‌ی پایین جامعه اند، در اطراف کراچی وی جمع شدند و حلقه زدند.

بگو‌مگوها بر سر قیمت لباس‌ها و تکه‌های رنگارنگ شروع شده بود. همه جا شلوغ بود. زنان و مردان در این شلوغی به هم مالیده می‌شدند و از کنار‌ هم‌دیگر می‌گذشتند. دختران و بانوانی که مصروف دیدن لباس‌ها بودند، به طور پنهانی توسط یکی از افراد خیابان‌آزار دست انداخته شده بود. بانوی میان‌سالی که آفتاب صورتش را سوزانده بود، به یک‌باره رو گرداند و با مشت محکم به پشت مردی که در ظاهر خود را بی‌گناه جلوه می‌داد، کوبید. صورت آن مرد گواهی بر رسوایی او می‌داد. خانمی که دست انداخته شده بود، با کلمات سر و پا ریخته، چیزی در شأن آن مرد گفت، که کم‌تر شنیده بودم. وی سر را پایین انداخت‌ و خود را ‌میان خیلی از آدم‌ها گم کرد.

چند قدم پیش‌تر نرفته بودم که درگیری دیگری را دیدم. همه‌ی این آدم‌ها روزه‌دار بودند. شاید هم روزه نداشتند؛ اما از آن‌‌جایی که اکثریت مردم افغانستان خود را مسلمان می‌گویند، من می‌گویم روزه‌دار بودند. به هرصورت، این درگیری‌ها خاتمه یافت. من از بعضی از سوژه‌ها عکس می‌گرفتم، تا باشد که خوراک فردای روزنامه را با گزارش عیدی تهیه کنم.

سربازی با لباس منظم و اتو کرده در گوشه‌‌ای ایستاده بود. من هم آن ‌طرف‌تر از او به بهانه‌ی خرید، قیمت میوه‌های خشک، گل‌های زینتی و ظرف‌های ناشکن و ملامین را می‌پرسیدم. سرباز با یک چرخش تند، سیلی محکم را به صورت یک جوان حواله کرد. هرگز چنین سیلی را ندیده بودم‌. هرچند به خاطر دارم که یک نا‌استادم با سیلی زدنش درمیان دانش‌آموزان معروف بود، ولی سیلی به این محکمی ‌ندیده بودم. ضربت این سیلی مرا به یاد همان اصطلاح «سیلی عسکری» انداخت. پی بردم که سیلی عسکری چه اندازه وحشت‌ناک و پر‌ضربت است.

سرباز یخن جوان را جفت کرد و با سیلی دومی ‌سمت چپ صورتش را نشانه گرفت. با فشار محکم به عقب راند و لگد محکم دیگر را به باسن جوان حواله کرد. همین که وی ‌خواست چیزی بگوید، سرباز سیلی و لگد را برایش حواله می‌کرد. عده‌ا‌ی از تماشاگران حس ترحم از خود بیرون داده بودند وعده‌‌ی دیگر هم می‌خندیدند و سرباز را تشویق می‌کردند.

من هم طاقتم طاق شد و به سوی آنان رفتم. سرباز یخن جوان را جفت کرد و به سوی محل بازرسی به پیش می‌برد. فهمیدم که حوصله‌‌‌ای برای پاسخ‌گویی به پرسش‌های من را ندارد. رهایش کردم. از تماشاگران پرسیدم که چه شد؟ دست‌فروشان که اتفاق را دیده بودند، همه خندیدند. آن‌ها گفتند که یکی از همان بدبخت‌هایی بود که به جزای خود رسید. فهمیدم که از همان جمعی بوده که چند‌دقیقه قبل، کمی ‌بالاتر، یکی از آن‌ها را دیدم.

در ظرف چند‌دقیقه چند‌اتفاق این‌طوری‌‌ را در همان محدوده‌ی کوچک شهر متوجه شدم. این که در مجموع در سطح شهر چه می‌گذرد و روزانه چند‌نفر از دست آن‌ها آزار می‌بیند، من هم نمی‌دانم. این تنها در همین جا خلاصه نمی‌شود، بلکه در هرکجا و هر‌فرصتی که برای آنان پیش آید، دست به اذیت وازار دخترخانم‌ها می‌زنند. بعضی از بانوان فورا عکس‌العمل نشان می‌دهند؛ اما عده‌‌ای می‌دانند که در مقابل حماقت و زشت‌رفتاری آن‌ها بلند کردن صدا، چیزی جز تمسخر و خنده‌‌ی چند بی‌خاصیت نمی‌گردد، نادیده گرفته و تیر شان را می‌‌آورند.

دست‌فروشان 

خیلی از آدم‌ها در سطح شهر کابل دست‌فروشی می‌کنند. بسیاری از خانواده‌ها از طریق دست‌فروشی نان می‌خورند. حکومت هنوز که هنوز است نتوانسته برای شهروندان شغل ایجاد کند. هر‌روز به صف دست‌فروشان، گدایان و معتادان افزوده می‌شود. هرچند ظاهر این کار ساده به نظر می‌رسد؛ اما لقمه‌‌نانی که از این طریق به دست می‌آید، کم‌تر از کوه کندن فرهاد نیست.

مأموران حکومتی، ترافیک‌ها و پولیس با آنان برخورد درست نمی‌کنند. هرچند که دست‌فروشان نیز در این میان بی‌تقصیر نیستند؛ اما مأموران نیز برخوردهای زشت دارند. لت و کوب، پراکنده کردن اجناس و حرف‌های رکیک از مواردی اند که بارها از سوی آنان به کار برده می‌شوند.

دست‌فروشانی که به‌سختی می‌توانند نان شبانه‌روزی شان را بیابند، آمدن عید را بازگشت به بی‌چار‌گی و گرسنگی شان می‌دانند. به باور آنان روزهای عید تعطیلی است و آنان نمی‌توانند کار کنند و نان اهل و عیال‌ شان را بیابند. آن دسته از افرادی که از وضعیت خوب‌ اقتصادی برخوردار اند، عید را جشن می‌گیرند و به سراغ دوستان و خانواده‌های شان می‌روند؛ اما دستفروشان روزهای عید را سخت‌ترین روزهای زندگی شان می‌پندارند.

احمد، کودک دوازده ساله‌ای‌ است که با فروش ‌خریطه‌های پلاستیک خانواده‌اش را نان می‌دهد. هرچند وی تنها نان‌‌آور خانه نیست؛ اما سن و سال وی تقاضا نمی‌کند که دستفروش باشد. مجبوریت‌ها سبب شده که وی را از دسته‌ی کودکانی که در ناز و نعمت کودکی به سر می‌برند، دور سازد. دو برادر دیگر وی نیز دست‌فروش اند. مجموعه‌ی در‌امد روزانه‌ی وی، 80 افغانی است. وی می‌گوید، نه تنها که لباس نو برای عید ندارد، بلکه روزهای عید وی را نگران کرده که چگونه می‌تواند برای خانواده نان بیابد. 

ولی، یک‌ تن از دست‌فروشان دیگر شهر کابل است. وی جعبه‌ا‌ی از قلم‌های قیمتی را پیش روی خود گذاشته و با دست‌گاه کوچکی که در دست دارد، روی قلم‌ها جملات عاشقانه، ابیات زیبای ‌شاعران و اسامی ‌مشتریان را ‌آن حکاکی می‌کند. هرچند وی از شش ماه بدین‌سو این شغل را آغاز کرده؛ اما از کارش راضی است.

در یکی از قلم‌هایش این بیت را نوشته است: 

«گر‌چه این تحفه لایق احسان تو نیست

یادگاری است که از من به شما می‌ماند»

پسر خوش‌تیپ و قد‌بلندی در کنار وی نشسته و انتظار می‌کشد تا روی قلمی را که خریده است، حرف دلش را حکاکی کند. وی که از ذکر نامش خود‌داری می‌کند، می‌گوید که دختری را دوست دارد و برای وی می‌خواهد قلم به یادگاری بفرستد. او تنها کسی نیست که انتظار می‌کشد، بلکه چندین‌ تن دیگر نیز در کنار ولی ایستاده‌اند.

گدایان بیگانه

در این اواخر گدایان و متکدیان رنگارنگ درسطح شهر دیده می‌شوند. آن‌ها گدایانی اند که از بیرون از مرز‌های افغانستان آمده‌اند. گدایان حضور آنان را سبب فقر و فلاکت بیش‌تر خود شان می‌دانند. به گفته‌ی یکی از گدایان شهر کابل، حضور آنان سبب شده است که کمک‌های ناچیزی را که روزانه از عابران در سطح شهر دریافت می‌کند، توسط آنان ‌قاپیده شود.

عده‌‌ای در باره‌ی‌ گدایان نو‌آمده در این شهر، قصه‌ها می‌بافند. عده‌ا‌ی معتقدند که دسته‌‌ای از این‌ها گدایند و دسته‌ی دیگر آن‌ها در چهره‌ی گدا، دست به فعالیت‌های استخباراتی می‌زنند. مقامات مسوول هم در زمینه تاهنوز واکنش نشان نداده‌اند؛ اما هر‌روز سیلی از گداها به این جمع افزوده می‌شود

 نوت: نشر شده در روزنامه اطلاعات روز

مدرسه نمایش آرزوی کودک افغانستانی و ظلم ایرانی


مدرسه، نه آنِ است که به آن مکتب می گوییم. مدرسه فراتر ازیک مکتب است. مدرسه بیش آز آن‌که مکتب ومدرسه باشد، عشقِ مدرسه رفتن است. مدرسه بیش از آن‌که به محلی برای تحصیل و تعلیم اطلا...ق شود، راوی رنجی است که کودک افغانستانی در دیارهمسایه‌ی‌مان «ایران» برای رسیدن به «مدرسه» کشیده است. مدرسه پندارش این است که چطور مدعیان مدرسه و حوزه با شعار شیک و زیبای «اسلام مرز ندارد»، برمسلمانان رنجِی را جاری می‌کنند که یک نامسلمان از دیدن این رنج می‌گرید. مدرسه، فرشته و آرزوهای کودکی و انسانی اوست. آرزوها و کودکی‌هایی که تلخ می شود و افغانستانی می‌شود. مدرسه، روایت واقعی زندگی یک فرشته‌ی افغانستانی در درون یک فکر ایرانی است‌ که برای ما روایت می‌شود. روایت مدرسه و شوق مدرسه رفتن و جبر بازداشتن ازمدرسه‌ و ده‌ها رنج زندگی برای یک افغانستانی در ایران، دیدنی و ستودنی است. مدرسه باید دیده شود و خوانده شود. مدرسه باید گلایه شود و شکوه شود. مدرسه فیلمی است که چنین روایت کرده است:
فیلم مدرسه، ساخته‌ی اسد سکندر پس از دو سال و اندی، دیروز در مرکز فرهنگی فرانسه، واقع در لیسه‌ی عالی استقلال، به پرده‌ی نمایش رفت. این فیلم راوی رنج‌های یک افغانستانی در محیط ایران است. افغانستانی‌ای که شوق مدرسه‌رفتن دارد و ایرانی که افغانستانی را پست‌تر از یک انسان می‌داند. مدرسه، سرگذشت یک خانواده‌ی مهاجرافغانستانی است که پس از حمله‌ی روس‌ها به ایران مهاجر می‌شوند. مدرسه، روایت یک سرگذشت غم‌ناک و بررسی یک رفتار غیرانسانی انسان ایرانی به انسان افغانستانی است.
فرشته، دختر کوچک افغانستانی است که آرزوی مدرسه رفتن در دیار مهاجرت را دارد. او در عین حالی که مهاجر است، نمی‌داند که مهاجر و مدرسه در مکانی که او مهاجر شده است، دو چیز غیرقابل جمع است. فرشته نمی‌داند که خانواده‌ی فقیر او توانایی فرستادن او را به مدرسه ندارد. اما، فرشته به آرزوی خود می‌رسد. خانواده‌ی فرشته که اسناد مهاجرت ندارد، با مشکل موفق می‌شود فرشته را به مدرسه بفرستد. اما آرزوی تحقق یافته‌ی فرشته و تلاش طاقت‌فرسای خانواده‌ی او، چند صباحی بیش دوام نمی‌آورد. فرشته، راحت‌تر از آن‌چه تصور می‌شود، از مدرسه اخراج می‌شود.
وضعیت زندگی خانواده‌ی فرهاد خوب نیست. وی در یک شرکت تولیدی کار می‌کند، مزد ناچیز او، نمی‌تواند که تمام احتیاجات خانواده را برآورده سازد. راحله، خانم فرهاد نیز به کمک شوهر در سر و سامان‌دادن زندگی و ادامه‌ی درس فرزندش فرشته می‌شتابد. وی، در خانه‌ی صاحب کار شوهرش به تمیزکاری و آشپزی مصروف کار می‌شود. زن جوان و زیبای‌ افغان، جایی در گوشه‌ی دل صاحب کار شوهرش می‌کند. صاحب خانه در صدد راه اندازی تله‌ای برای به دام‌انداختن این زن می‌افتد.
صاحب کار شوهر راحله، زن و فرزندانش را به یک سفر سیاحتی و دیدار دوستان به تهران می‌فرستد تا در خلوتی که برایش پیش می‌آید، پلان شومش را بر راحله تطبیق کند. فرهاد که از اخراج شدن فرشته به شدت غمگین است، درصدد یافتن راه حل و فکری برای ثبت نام‌ دوباره‌ی آن می‌افتد. مرد ایرانی که در این کارگاه با وی در تماس است، پیشنهاد دادن 500 هزار تومان رشوت به مدیر مدرسه را می‌کند؛ پولی که فرهاد و خانواده‌اش از داشتن آن عاجزاند.
این تنها فرهاد نیست که به فکر یافتن این پول میافتد، بلکه فکر راحله را نیز مشغول ساخته است. در یکی از روزهایی که راحله مصروف پختن غذای شب برای صاحب کار شوهرش است، مورد تجاوز قرار می‌گیرد. صاحب کار فرهاد به خاطری که بتواند آن‌ها را در گرو‌ خود داشته باشد، تهمت دزدی پول را به فرهاد می‌بندد.
دادگاه نا‌عادلانه‌ی ایران، نه تنها که از ظلم روا داشته شده بر این خانواده‌ی افغان دفاع نمی‌کند، بلکه فرهاد را به جرم دزدی به زندان می‌فرستد. وی که سال‌ها آرزوی داکتر‌شدن دخترش را در سر می‌پروراند، در گوشه‌ی زندان گیر می‌ماند و ناامید می‌شود. علی، که دوست فرهاد است، به کمک وی شتافته و به پیشنهاد فرهاد، خانواده‌ی وی را از ایران خارج می‌کند. رفتن قاچاقی خانواده‌ی فرهاد از ایران به سوی غرب، خود حکایتی دارد.
شخصیت‌سازی در فیلم مدرسه تحسین‌برانگیز است. با وجودی که شخصیت‌های این فیلم افراد حرفه‌ی نیستند؛ اما به خوبی توانسته‌اند که از عهده‌ی اجرای‌ صحنه‌های سخت و سنگین آن برآیند. به باور منتقدان سینما، این فیلم درمیان فیلم‌های افغانستانی ازجایگاه ویژه‌ا‌ی برخوردار است. به باور ممنون مقصودی، استاد دانشکده‌ی سینما و تیاتر دانشگاه کابل، اسد سکندر با ساختن و نمایش این فیلم، نه تنها که به شهرت کامل رسید، بلکه دردهای ناگفته‌ی مهاجران را که کسی جرأت بیان آن را نداشت، به خوبی انعکاس داد.
هرچند منتقدان فیلم و سینما، کار اسد سکندر را نسبت به کارهای انجام‌شده در عرصه‌ی سینما و فیلم در افغانستان برجسته می‌دانند؛ اما با در نظر داشت معیارهای جهانی وسینماهای بین‌المللی، مشکلاتی را نیز متوجه‌‌ این فیلم می‌سازند.
بافت و ترکیب‌ ملیت‌های ساکن در افغانستان در این فیلم به خوبی انعکاس یافته است. هم‌دلی، وحدت و برادری که آرزوی دیرینه‌ی مردم است در آن به خوبی به مشاهده می‌رسد. فرهادی که در کنج زندان گیر مانده است، تاجیک است و از علی هزاره طلب کمک می‌نماید. علی به کمک فرهاد و خانواده‌اش شتافته و در خارج‌کردن خانواده‌ی فرهاد از ایران کمک می‌کند. علی درجست‌وجوی قاچاق‌بری می‌افتد و با پشتون هم‌وطن خودش مواجه می‌شود و خانواده‌ی فرهاد را به غرب می‌فرستد.
این ترکیب و سهم اقوام در حل مشکلات هم‌دیگر، از نکته‌های برجسته‌ی این فیلم است که هر بیننده‌ای را به حس همدلی و اتحاد فرا می‌خواند. اتحادی که آرزوی دیرینه‌ی مردم افغانستان است و تا هنوز نتوانسته‌اند به شکل درست و واقعی به آن دست یابند. هرچند توده‌ی مردم باهم نزدیک اند و مشکلی ‌احساس نمی‌کنند؛ اما دامن‌زدن مسایل قومی، زبانی و سمتی از سوی مقامات و سران قومی بر آنان، بی‌تاثیر نبوده است.
نمایش فیلم مدرسه در میان جمعیت انبوهی از استادان دانشگاه، دانش‌جویان، نمایندگان پارلمان، فعالان مدنی و سینماگران، با استقبال گرم مواجه شد. صحنه‌های غمگین‌کننده‌‌ و دردناک این فیلم، اشک در چشمان تماشاگران جاری ساخت. کم‌تر کسی را می‌توان یافت که از آن همه ظلمی که بر شخصیت داستان می‌رود، اشک نریخته باشد. تماشاگران درختم این نمایش، با ارایه‌ی نظرها و دیدگاه‌های‌ شان فیلم اسد سکندر را تبریک گفته و به رهبران سیاسی افغانستان پیشنهاد نمودند تا برای یک‌بار این فیلم را حتماً تماشا کنند.
یک‌تن از تماشاگران می‌گوید که تماشای این فیلم برای رهبران سیاسی و بزرگان قومی لازمی است، تا با استفاده از صحنه‌های دردناک این فیلم، به مشکلات مهاجران پی‌ببرند. به باور‌ این بیننده‌ی فیلم، تمام مشکلات و مهاجرت‌هایی که صورت گرفته از عدم کارایی و مدیریت بزرگان سیاسی بوده است. به باور‌ بسیاری از بینندگان، فیلم مدرسه می‌تواند حرف‌های ناگفته‌ی شهروندان را به مقامات و رهبران سیاسی بگوید.
اسد سکندر درباره صحنه‌های گنجانیده شده در فیلمش می‌گوید: «ممکن است صحنه‌های این فیلم برای کشور‌ جمهوری اسلامی ایران ناخوشایند به نظر برسد؛ اما با ایجاد این فیلم، هیچ‌گونه قصد تحقیر وتوهین را نداشته‌ام». به گفته‌ی سکندر، سازنده‌ی فیلم مدرسه، هدف از ایجاد این فیلم، متوجه‌ساختن جمهوری اسلامی ایران به برخوردهای ناسالمی است که با هم‌شهریانش دارد، تا در برخورد و شیوه‌ی رفتارش بازنگری نماید. از آن‌جایی که‌ ایران خود عضویت سازمان ملل متحد را دارد، ولی در برابر این تعهدات بین‌المللی خود صادق نیست‌؛ بسته کردن دروازه‌های مدرسه به روی شهروندان افغانستان، خود نقض‌ میثاق‌های بین‌المللی است. فرهاد در گفت‌وگوهای این فیلم از این رژیم انتقاد نموده و کافربودن غرب را بر اسلامی‌بودن ایران ترجیح میدهد. به باور وی، غرب فرصت آموزش را برای شهروندانش مساعد نموده و دیگر از تجاوز خبری نیست. به انسان‌ها به دیده‌ی انسان می‌نگرد و دروازه‌های مدرسه را بر روی کسی نمی‌بندد.
خانواده‌ی فرهاد، به دستور وی ایران را ترک می‌کند. رسیدن به غرب فرصتی دوباره برای فرشته است تا آروزهای پدرش را تحقق بخشد. وی به مدرسه می‌رود‌ و تحصیلات دانشگاهی‌اش را کامل می‌کند. از دانشکده‌ی طب‌ سند فراغت می‌گیرد و در یکی از بیمارستان‌های شهر وظیفه می‌گیرد؛ آرزویی که فرهاد برای رسیدن به آن در کنج زندان جمهوری اسلامی ایران می‌پوسد.
موزیک و صدای گنجانیده شده در حرکات و قسمت‌هایی از این فیلم، خود زبان گویای‌ رخدادهایی است که یکی را پی دیگر، قبل از وقوع آن، وارد ذهن تماشاگر ‌می‌کند. هرچند که این موزیک‌ها تمام زاویه‌های پنهان حادثه را می‌نمایانند؛ اما‌ بیننده، بیش از حد منتظر رخداد بعدی می‌ماند. بعد عاطفی فیلم مدرسه، همراه با رخدادهای دردناک، به جذابیت آن افزوده است.
فیلم مدرسه، در ولایت هرات اجرا و کامل شده است. قلعه‌ی اختیارالدین هرات، از جمله جاهای تاریخی است که زندان ایرانی‌‌ها را منعکس می‌کند. تصویر‌سازی این فیلم، به باور‌ اکثر منتقدان، خوب انجام شده است. قرابت هرات با مشهد ایران و تاثیر‌پذیری از فرهنگ هم‌دیگر، سبب شده است که سکندر، این ولایت را برای ساختن این فیلم برگزیند.
فیلم مدرسه، قرار بود دو سال پیش ‌در مرکز فرهنگی فرانسه ‌به نمایش گذاشته شود؛ اما به دلایل نامعلومی از نمایش و نشر آن جلوگیری شد. هرچند که اسد سکندر صحنه‌های گنجانیده شده در فیلم را بی تاثیر نمی‌داند؛ اما دلیل روشن آن هنوز بر کسی معلوم نیست. وی علاوه نمود که تمام برنامه‌ها و آمادگی جهت نمایش این فیلم گرفته شده بود و یک روز قبل از نمایش، با مراجعه به مرکز فرهنگی فرانسه، آنان از گشودن این مرکز برای نمایش خود‌داری کردند.
اسد سکندر می‌گوید که مرکز فرهنگی فرانسه دلیل ممانعت و اجازه‌ندادن نشر این فیلم را در این مرکز نامه‌ی مقامات بلندپایه‌ی حکومت افغانستان و سفارت فرانسه می‌داند. هرچند وی، از دیدن نامه و آن حکم خبر ندارد؛ اما نشر دوباره‌ی این فیلم‌ را گامی مثبت به سوی بیان حقایق وارزش‌دادن به کار هنرمندان می‌داند.
سکندر در پاسخ به این‌که ممکن است جمهوری اسلامی ایران در مقابل این فیلم واکنش نشان دهد و به آزار و اذیت افغانستانی‌ها بپردازد، به روزنامه‌ی اطلاعات روز گفت: «دست‌زدن به آزار و اذیت افغان‌ها در شان فرهنگ متعالی ایران نیست و اگر ‌انتقادی را درباره‌ی فیلم داشته باشند، من حاضرم تا در مباحثه‌ها و گفت‌وگوهای روی میز همراه‌شان بنشینم». به باور سکندر، هر مشکلی می‌تواند از راه گفت‌وگو حل شود و این هم جزوی از آن است. اسد سکندر هرنوع آمادگی را در رابطه به پرسش‌های مطرح شده از سوی جمهوری ایران را در یک میز مذاکره و گفتگو اعلان نمود.

  نوت: قبلا در روزنامه اطلاعات روز به نشر رسیده بود.

از کجا باید نوشت؛ شهر یا شهروند؟

شاید بارها از کابل و شهروندانش چیزی را خوانده، دیده و یاهم شنیده باشید. هر نگاهی کنجکاوانه‌ی می‌تواند سوژه‌ی برای نوشتن واندیشیدن باشد. هرچند که شهروندان عادی کابل با این وضعیت عادت کرده اند؛ اما افراد دور اندیش ومتجسس را  به حیرت وا می‌دارند. با وضعیت آشفته‌ی که این شهر دارد قلم ازبیان وتصویر آن احساس عاجزی می‌کند. اگر به یک‌باره نظر یکی از شهروندان را درباره وضعیت شهر جویا شوی، آنگاهست که باید ساعت‌ها بنشینی تا دردهای دل آن را بشنوی و از وضعیت آنان اگاهی یابی.

شاید واژه‌ها در بیان دردها و مشکلات آن‌ها نارسا باشد. یا هم واژه‌ی را نتوان یافت که همان حس واقعی شهروندان را از این وضعیت بر بتاباند. وقتی‌ می‌بینی که گدایان ومتکدیان صبح تا شام در گرمای سوزنده‌ی این شهر دست تملق به سوی هر رهگذری دراز می‌کنند و با دیدن وضع آشفته‌ی آن‌ها حس ترحم هرآدم برمی انگیزد و این‌جاست که زبان برای بیان این درد واحساس نمی‌یابی.

 تجمع‌ افراد کارگر و روزانه کار دراطراف چوک‌های کوته سنگی، پل‌سرخ و سینما پامیر با چهر‌ه‌های خاک‌آلود وسوخته درگرما تا داد و فریادهای دست‌فروشان وکراچی‌وان‌های که صبح تا غروب جز بهای لقمه نان خشک- آنهم با هزاران خون دل خوردن – چیزی عایدش نمی‌شود، چی حسی می‌توان داشت؟

مسلم است که اینجا بیان واقعی این همه مشکلات و دشواری‌های زندگی کابل با هر زبانی ناممکن می‌گردد. وهر نوع بیان وتصویری از این وضعیت آشفته، متناقض و قاصر است. وقتی از کناری این‌دسته ازافراد بیکار عبور می‌کنی مبادا حرف از کار ونیاز به کارداشتن از زبانت بیرون بی‌پرد. آن‌گاهست که نه تنها به بیان وتفاهم با آن انبوه از بیکاران نمی‌رسی بلکه درمیان آن گروه ازبیکاران محو و ناپدید می‌شوی.

اسپندگران خورد سال وکفاشان دوره گرد بیش از هرنمایی دیگر چشمان رهگذران را به خود جلب می‌کنند. اگثریت آنان را کودکان خورد سال خیابانی و دانش اموزان مکتب تشکیل می‌دهد. قوطی‌های دست داشته اسپندگران با دودی باریک و ملایم که از دورن آن به هوا سر می‌کشد تصویری از دشواری زندگی را در این شهر حکایت می‌کند.

کفاشان دوره گرد با صندوقچه‌های کوچک چوبی وفلزی که در پشت دارند، در هرگوشه وکناری خیابان سرک می‌کشد. تجمعات افراد را دنبال می‌کنند و درپیاده روها وگوشه‌ها بیشتر فرصت را برای کفاشی مساعد می‌‌بیند. این تنها رنگ نیست که بر کفش رهگذران این شهربا دستان نحیف ونازک کفاشان خورد سال مالیده می‌شود بلکه بیرون دادن عقده‌های حقارت و بد روزگاریست که درهرتار و نخ از بورس‌های آنان بیرون داده می‌شود.

آنان با وجود که پیش‌تر ازهرکارگری دیگر درشهر و محل کار هر روزش حاضر می‌شوند؛ اما برعکس با مزد ناچیز وشکم گرسنه دوباره به خانه بر می‌گردند. ناوقت‌های شب که دیگر جاده‌ها خالی وشهر در خلوت سرد وخاموش به سر می‌برد به خانه برمی گردند. زاری و التماس‌ ترحم برانگیز آن‌ها بیش ازهمه، افراد را درخود درگیر می‌سازد.

گدایان و متکدیان گروهی‌ای که هویت شان معلوم نیست در ازدحام و رنگارنگی این شهر افزوده است. هرچند که حکومت در زمینه‌ی اشتغال زایی وفراهم نمودن کار برای شهروندان اقدامات لازم را انجام نداده؛ اما باز بودن دروازه‌ی شهر به روی هر رهگذری شناخته وناشناخته سبب شده است که حتی فرصت‌های گدایی را نیز از گدایان این شهر بی قاپد.

بدتر ازهمه این که وضعیت شهرچنان آلوده وکثیف است که عبور ازمحلات پرتجمع و پرازدحام بوهای متعفنش را به هوا می‌پراکند که نفس را قفسه‌ی سینه بند می‌آورد. عدم رعایت دست فروشان، کراچی‌وان‌ها و رهگذران دیگر بدتر ازهمه‌ این‌که تشناب‌ها به اندازه‌ی کافی درسطح شهر وجود ندارد.

 عده‌ی از رهگذران که دیگر حیا را زیر پاگذاشته واز شرم هم خبری نیست، درگوشه وکناری جاده‌ها با وجودی تجمع افراد گسترده در اطرافش دست به بند ازار وشلوار برده آلت تناسلی اش را در انزاری عمومی در آورده و ادار می‌کند. این نهایت بی اهمیت جلوه دادن فضای زندگی جمعی شهروندان را به نمایش می‌گذارد. بعداز چند ساعتی، دوباره همین ادرار عالی جناب خشک شده وبا بادی تندی که از آنسوی شهر می‌وزد درهوا بلند شده و هم شهری دیگرش با خیال راحت آن را تنفس می‌کند.

امروز با عبور ازمحله‌ی پل باغ عمومی و بالا شدن در پل‌هوای که جاده‌ی سرینا را با جاده‌ی کناری وزارت مخابرات وصل می‌کند، جوان کاکه در بلندی این پل‌هوایی دست به بند آزار برده و ادرارش را با شاشیدن برفراز پل‌هوای برفرق دیگران پاشاند. از آن‌جایکه فهمیدم پای منطق درمیان نیست، ازعکاسی اش نیز ابا ورزیدم،  مبادا با دیدن عکس گرفتنم دوربین عکاسی را نیز به آنش بکشد.

چندسال قبل نوشته‌ی از داکترفاطمه روشن را دررابطه به همین موضوع نوشته بود، خواندم. وقتی به اخر رسیدم فکر می‌کردم که نویسنده‌ی این متن در بیان حقایق کمی لغو نموده و از اضافه روی نموده است؛ اما وقتی خودم چشم دیدهایم را از سطح شهر دیدم، متوجه شدم نه تنها که اضافه روی ننموده است بلکه بسیاری ازحقایق نیز از دیدی نویسنده پنهان مانده است.

نوت: قبلا در روزنامه اطلاعات روز به نشر رسیده است.

تقویم‌های ناقص چاپ کابل

تقویم دفتر سرگذشت سال است. سال که آغاز و پایانش در برگه‌های رنگارنگ آن ثبت و از ان به عنوان یادنامه‌ی گذر زمان یاد می‌نماییم.  به نظر بعضی‌ها تقویم چیز اندک و بی اهمیت است اما بی خبر از اینکه بزرگان چون خیام برای ترتیب و تدوین آن خون دل خورده است. بسیاری از دست‌آوردها و کشفیات گذشتگانراساده و بی اهمیت تلقی می‌کنیم در حالیکه برای یافتن و درک آن زحمات وتلاش‌های زیادی صورت گرفته است.  از اصل دور نرویم وهدف از یادآوری این نکته نه توصیه به جوانان است و نه هم بزرگ نمایی و فهم بالای نگارنده متن ازمسایل بلکه این یاد آوری از تقویم پیش مقدمه‌ی بود برای تقویم‌های ناقص چاپ کابل.

تقویم‌های چاپ کابل با امکانات ومطبعه‌های مدرن به گونه‌های رنگارنگ و زیبا به زیور چاپ آراسته می‌گردد. تقویم‎‌ها دیگر به گونه‌ی ساده و سیاه وسفید گذشته کمتر دیده می‌شود. مشتری این‌دسته تقویم‌ها هم کمترشده اند.قطع‌های مختلف تقویم بیش ازهمه تغییری را در تاریخ‌چه‌ی تقویم‌های چاپ کابلواردکرده است. از تقویم‌های جیبی و خورد گرفته تا تقویم‌های روی میز، دیواری و حتی در کلیدبندهای موتر و موترسایکل نیز جا باز کرده است.

از زیباترین عکس‌های دختران سینمایی جهان تا قهرمان‎‌های خود ساخته‌ مردم، همه و همه در برگه‌های تقویم راه باز کرده است. اشکال ندارد تنوع در بازار تجارت ورقابت‌ چیزی جز این نیست که بتوان از هر دریچه‌ و روزنه‌ی شغلت را تبلیغ کنی و مشتریان را جذب خود نمایی. همه این‌ها قابل قبول. اما و اماهای دیگر.

تقویم را همانطور که گفتیم یادواره‌ی تاریخ گذشته است اما نه تاریخ. تاریخ سرگذشت گذشتان را با ارایه شواهد واسناد ارایه می‌کند؛ اما تقویم آن رخدادها را از لای برگ‌های تاریخ بیرون آورده ودربرابر دیدگان مردم قرار میدهد. این یادآوری از روزهای تاریخ می‌تواند فرد را در مقابل رخدادها قرار دهد و به قضاوت بنشانند. فرد مختار است خواه حامی آن باشد وخواه هم علیه آن موضع گیری نماید. آنش از خیطه‌ی صلاحیت ورقه‌های تقویم خارج است.

هر آنچه که در برگه‌های تقویم می‌توان یافت رخدادهای تلخ و درد ناک است که هر بار یادی آن زندگی را در کام بشرتلخ می‌کند. کمتر از روزهای خوشی و شادی آفرین در تقویم ذکر رفته است. جنگ جهانی دوم، جنگ جهانی اول و کشتارهای نمی‌دانم چی وچی همه و همه از عنوان‌های برجسته‌ی این تقویم‌ها است. شاید این‌جاست که سنگینی بار سنت حاکم را بر جامعه حس کنی.

درمیان انواع از اتفاقات و رخدادها در تاریخ روزهای خوشی و شادی آفرین بسیاری اند که به حاشیه رانده شده است. روزهای چون: روزجهانی عشاق، روزجهانی آزادی و روز بوسه را می توان نام برد.ازجمله روزهای که برای خود نویسنده هم کاملا جدید می‌نماید "روز بوسه" است. من روزی را به این نام تا بحال نشنیده بودم و برایم تازه‌گی داشت. دلیل آن هم نداشتن اطلاعات، بسته بودن جامعه وعدم درج آن در تقویم‌ها می‌باشد. از روزهای چون روزجهانی دهقان، روزجهانی مادر، روزجهانی معلم... شنیده بودم ؛ اما با مواجه شدن با این روزکاملا تعجب کردم.

روی صفحه کامپیوترم در فضای مجازی بالا و پایین دور می‌زدم و تا اینکه چشمم به ادرس سایت خبرگزاری دوچه وله افتاد. در آن‌جا تصاویر دختران فیشنی با لب‌های زینت یافته با رنگ‌های سرخ را دیدم که با عنوان درشت "روز بوسه" یاد رفته بود. آنگاه بود که مطلب را نوشتم و شکوه‌ی از ناقص بودن تقویم‌های کابل کردم.

جوانان شیک پوش‌کابل بخاطر عدم درج این روزها در تقویم کمتر از وجود چنین روز در تاریخ خبردارند. شاید هم تنها افراد که یکبار مهاجرت‌های ناخواسته دوران خفقان را تجربه کرده باشد با نام این روزها درکشورهای همسایه آشنایی داشته باشد، اما در افغانستان معمول نبوده ونیست. دلیل آن هم همان شرایط اجتماعی و فضای بوده می‌تواند که از آن تذکر رفت.

به باور عده‌ی درج این‌گونه روزها زمینه را برای ترویج فساد درجامعه باز می‌کند؛ اما از آن‌جای که افغانستان سال‌هاست درگیری جنگ بوده و مدام احساس کم بودی محبت می‌کند درج این روزها در تقویم می‌تواند محبت را همراه با شادی برای مردم به آرمغان بیاورد.

واقعیت‌ها درحاشیه

تقویم‌های کابل همانند رسانه‌هایش در زیر سایه‌ی ترس و تهدید‌های زورمندان است. تاجای را باید حق داد اما باید راه را برای رفتن به سوی دهکده‌ی جهانی شدن باز کرد. از آن‌جایکه تقویم‌ها وظیفه نمایاندن اتفاقات ورخدادها در تاریخ را دارد، آن روزها درج شده و انعکاس داده شود. تقویم‌های امروزی بجای اصلیت درکارخویش به فرع‌های تجارتی پرداخته اند.

تقویم‌ها موثرترین برگه‌های تبلیغات شناخته شده است. هرچند نوعیت چاپ و کاغذهای بکار برده شده در آن بر قضاوت وانتخاب شهروندان تاثیردارد؛ اما  امتیاز را که می‌توان نام برد در این است کهزینت تاقچه‌های منزل هر شاه و گدا شده می‌تواند. هرچند گدایان کمتر می‌تواند تقویم بخرند، اما از فضل و کرم تبلیغات شرکت‌ها  و توزیع‌های مفت و مجانی گدایان نیز صاحب تقویم می‌شوند.

راستی شما از کدام دسته از خریداران این تقویم‌ها هستید؟ دسته‌های قهرمان بازی‌های جهادی، مذهبیون معتدل یا افراطی؟ در کنار آن هنرسینما را نیز فراموش نکنیم که توانسته است جا را در میان برگه‌های تقویم باز کند. من از هیچ‌کدام از این‌گونه تقویم‌های که در بالا ذکرش رفت استفاده نمی‌کنم. تقویم که من استفاده می‌کنم چهره‌های آفتاب سوخته‌ی سربازان کشورم را درخود گنجانیده است که شب و روز درگرما و سرمای سوزنده برای دفاع از آب و خاک کشور با دشمنان مردم افغانستان مقابله می‌کند.

جدا ازحاشیه‌های آن، روزهای تعطیلی درج شده در آن است.روزهای تعطیلی دراین‌گونه تقویم‌ها متفاوت است. از دولت مردان به گونه‌ی رسمی تر به نظر می‌رسد؛زیرا آن‌ها اند که تصمیم می‌گیرند و روزها را تعطیلی و رسمی اعلان می‌کنند. در این میان سایر تقویم‌ها مکلف اند تا با پیروی از تقویم رسمی چاپ حکومت تعطیلات شان را درج نماید. اما در تقویم‌های مذهبی به گونه‌ی دیگراست. درگذشت و تولد پیامبر، امامان وایمه‌ از روزهای تعطیلی تقویم‌های مذهبی است. در تقویم‌های حکومتی می‌توان از پیروزی مجاهدین، استقلال و آزادی کشور، سالروز مرگ احمدشاه مسعود و از این گونه روزها دید که به عنوان روز تعطیلات رسمی درج شده است.

 

هوای کابل سهمیه بندی می‌شود

در اعلامیه مطبوعاتی ریاست حفظ محیط زیست کابل آمده است که به زودی هوای شهرکابل سهمیه بندی می‌شود. این طرح در حال مطرح می‌گردد که کابلیان قدیم در میان انبوه از جمعیت که از روستاها و کشورهای همسایه به اساس نبود امکانات و مشکلات به کابل آمده اند مطرح شده است.

مطرح شدن این طرح از سوی ریاست محیط زیست عده‌ای را به درنگ وا داشته وعده‌ای دیگر در ظاهر خاموش اند ولی از شوق و شادی در پوست نمی‌گنجد. طرح این مساله سبب می‌گردد که اکثریت نوآمده‌های کابل را که مهاجرین و روستائیان تشکل می‌دهد به خاطر بازگشت به کشورهای همسایه و یا هم رجعت به زندگی دوزخی روستایی آماده سازند.
آنان معتقدند که این طرح ریاست محیط زیست آنان را از نفس کشیدن در این شهر محروم می‌سازد. به باور اکثر آنان هوای شهرکابل دیگر برای آنان کافی نبوده و تداوم زندگی آنان سبب می‌گردد که مقامات و کابلیان قدیم را به کمبود اکسیجن در این شهر مواجه سازند. هرچند این برنامه قبلا در دانشگاه مونیخ آلمان نیز مطرح شده بود، اما از آنجایکه متخصصین دانشگاه مونیخ از پیاده نمودن این طرح که مبنی برعدالت اجتماعی باشد، ناکام شده بودند.
طرح دوباره آن درافغانستان بیانگر رشد سریع علمی و آگاهی اجتماعی است که در این عرصه از دانشگاه مونیخ آلمان پیشی گرفته اند.هرچند که هتلر با همکاری متخصیصن در دانشگاه های آلمان هزینه‌های سنگین را برای پیاده نمودن این طرح متقبل شد، اما سرانجام به بن بست به نام عدالت اجتماعی مواجه شد که کمر تمام متخصصان را شکست.
راه اندازی این برنامه‏ی کلان ملی زمان مطرح می‌شود که چند روز قبل برنامه‌ی دیگر جهت ملی شدن وتحقق عدالت اجتماعی درکشور توسط وزارت تحصیلات عالی کشور مطرح شد و حالا در انتظار تصویب از سوی شورای وزیران می‌باشد.
ریاست محیط زیست کابل نگرانی‌اش را از آن جهت اعلان نموده که عده‌ی از شهروندان کابل از هوایی صاف و امکانات شهری توانسته اند خودرا به جای برساند ولی آندسته دیگر که مشکلات درسیستم تنفسی و گیرنده‌های هوشی دارند، از این نعمت بی‌بهره مانده اند که باید در زمینه آن‌ها توجه صورت گیرد.
نشر این اعلامیه‌ عده‌ی از شهروندان را چنان متعجب ساخته اند گویا این‌ کشف به بزرگی عالم است. بی‌خبر از اینکه از چند سده به این سوگاه و بیگاهی متخصصان افغانستانی که با زیوری درجه‌های درشت پوهاند، پوهاندوی ... آراسته اند، به این‌گونه کشف‏ها دست زده و آن را جهت تحقق عدالت اجتماعی و وحدت ملی میان شهروندان افغانستان وارد جامعه می‌کند.
هرچند این طرح قبلا در کتاب مشهور علمی- تاریخی پته خزانه که توسط نویسنده شهیر و گم‌نام کشور نوشته شده، پیش بینی شده بود. به باوری آگاهان امور اجتماعی چنین طرح نه تنها که ما را شهره‌ی شهر می‌سازد بلکه نام سرزمین ما را در میان کشورهای جهان درجایگاه بلند قرار داده و از موقف بلند اجتماعی نیز برخوردار می‌سازد.
تلاش‌های که تا هنوز از سوی متخصصان افغانستانی ارایه شده با واکنش تندی متخصصان جهانی مواجه بوده و گویا آنان در یک رقابت منفی در مقابل ما برخواسته اند. ایجاد کمسیون اصلاحات و مبارزه با فساد اداری با عقل افغانی جهت زدودن مشکلات و از بین بردن فساد سبب شد که پس از گذشت چند سال غرب و هوادارانش، افغانستان را فاسد ترین کشور جهان معرفی نماید.
کمیسیون فساد اداری که تمام رقابت‌های منفی جامعه غرب با متخصصان افغانستان را می‌داند، واکنش آنان را ناشی از حسادات آنها دانسته و فکر میکنند که راه اندازی این طرح توسط اگاهان اجتماعی و متخصصان افغانستانی، آنان این دانشمندان را رقیب بزرگ در برابر خود قلم‌داد نموده و در تلاش سرنگونی‌ رقیب‌های نوظهورشان هستند. به باوری این اداره تا زمانیکه افکار افغانستانی در جامعه مطرح باشد، غرب اینگونه شایعات را بر علیه مختصصان ما ادامه داده و در تلاش اند افکار ناب و بکر افغانی را نادیده بگیرند.


دوبیتی‌ها


آیینه ی نگاه تو امید و روزن است
مژده برای بودن فردای روشن است
سهم بگیر به روشنی فردای شهرعشق
ورنه مسیرما همه تاریک و مبهم است

شبگرد کوچه‌های خیال تو گشته ام
چندیست غرق راه وصال توگشته ام
انگارکه سال‌هاخموشیست رفیق من
ساکت و بی قرار به دنبال توگشته ام

نگاهت پشت قاب شیشه مانده
هزاران حرف دل ناگفته مانده
بیا در ساحل دریایی امید
هوا خواهان عشقت تانه مانده

دوبیتی

من به ماه و آسمان خندیده ام
امشب ازدست غمش رنجیده ام
ساکتم سرد و خموش همرنگ شب
پای را در تاری غم پیچیده ام

ستاره شو دل شب های تار شگاف
هزارنکته نگفتست به قید حرف بباف
نماد شهر شو از خود نشان بجا بگذار
همان بمان که بودی ازین توبیش ملاف

پروانه رفت و باغ دلم گل نمی کند
دیگر هوایی خواندن بلبل نمی کند
همرنگ زاغ گشته و بیمار وبی قرار
این کوله بار غم ره تحمل نمی کند

گام بسوی شایسته سالاری


قرار اطلاعات رسیده ازدفتر ریاست جمهوری افغانستان،نمایندگان پارلمان کشور بخاطر دریافت نکردن پاسخ های قناعت بخش از ریاست حفظ و مراقبت محیط زیست از مقام ریاست جمهوری خواسته است تا در تعین وگزینش افراد توجه بیشتر نموده و از افراد شایسته و دلسوز کار بگیرند .
دفتر ریاست جمهوری کشور بنابر تقاضای مجلس نمایندگان مصطفی ظاهر را ازپُست ریاست حفظ محیط زیست برکنار و در وزارت زراعت و مالداری مقرر نموده است . مصطفی ظاهر  ادعا نموده بود که میلیون ها نهال را در شهر کابل و اطراف آن با دستان خود غرس نموده و سرسبزی فعلی کابل از دست آوردهای چندین ساله کار وی است. وی علاوه نمود که شهرداری کابل در قسمت آّب رسانی آن کمک و همکاری نموده است .
ایشان که با زحمات چندین ساله خود توانسته چهره ی خاک آلود شهر کابل را تغییر بدهد از انتقادی نمایندگان مردم در شورای ملی ناراحت شده افزود: افراد دلسوز و خدمتکار درین کشور جایگاه ندارد  .سعی و تلاش چندین ساله من برای هرچی بهترشدن هوایی شهر سرانجام نادیده گرفته شده و به اندازه مُلی هم اهمیت داده نشد ه است. فعلا به این نتیجه رسیده ام همانطور که دست آوردها و خدمات چاردهه پدرم درین کشور نادیده گرفته شده وبه بادی فراموشی سپرده شده است به یقین که کارکردهای من هم به فراموشی سپرده خواهد شد .درین کشور افرادی زیاد همانند من هستند که در پی آبادی کشور بوده وزحمت می کشند ؛ولی متاسفانه نه تنها از زحمات و تلاش آنها تقدیر و تشکری نمی شود بلکه مدام موردانتقادهم قرار می گیرند. شهزاده سرانجام بعداز پرخاشگری و انتقاد تند به نمایندگان مجلس خطاب نمود ،گفت : من مُلی خور نیستم شهزاده ام .
کمیته تشخیص استعدادها وبُردکاری حکومت که تاحال از دست آوردهای شهزاده بی خبر بوده تمجید وتشکری نمود و مدال نو را که یکی از فیلسوفان برجسته کشور با اعداد جادوی اش طرح و دیزاین شده بود ، به عنوان مدال افتخاری به جناب شهزاده تقدیم شد واز ایشان تقاضا بعمل آمد تایکباری دیگر لطف نموده در قسمت زراعت و مالداری نیز جایگاه کشور را در میان کشورهای همسایه تثبیت نموده و افتخار بیافریند تا سبزی فروشان ما از خرید مُلی کشورهای بیگانه دست بکشند .
ناگفته نماند بعضی از درخت های که تاهنوز برای عده ی از باشندگان شهر کابل و مردم افغانستان گُنگ و ناشناخته مانده بود درین محفل اهدای مدال افتخار واضح و روشن شد که درخت های سرکوه را جناب شهزاده شانده است .
بانشر این خبر از صفحه فسبوک کرزی خان ،دهقانان صفحات شمالی کشور این اقدام حکومت را به فال نیک گرفته و تمام زمین هایشان را با مرکب های معتاد شُخم زدند و آماده ی مُلی کاری نموده شده است .

چهارشنبه سوری

چهار شنبه سوری ازجمله رسم های مذهبی مردمان قدیم آریانا زمین بوده که تا به امروز بعضی ازین رسم ها در دهکده های دور دست افغانستان اجرا می شوند . هرگاه به پیشینه تاریخی این رسم ها مراجعه کنیم به آیین زرتشتی با ظهور حضرت زرتشت در دربار کیانیان بلخی می رسد .کیانیان بلخ آیین زرتشتی را پذیرفتند و برای ترویج و تبلیغ آن از زرتشت حمایت نمودند .آتش ازجمله معجزه زرتشت بود و آن را پدیده مقدس میدانست . دقیقی یکی از شاعران معروف دوره سامانی که خود پیروی آیین زرتشتی بوده و در آغاز جوانی برای ترویج و ثبت آیین زرتشتی و داستانهای کهن این سر زمین گامی های برداشت درباره زرتشت چنین می گوید  :

زرتشت به شاه جهان گفت پيغمبرم
تـرا ســــوی يــزدان هـمــی رهــبـرم
يــكــی مـجــمـــر آتــش بـيــاورد بــاز
بـگـفــت از بهـشـــــت آوريــدم فـــراز
دقيقی بلخی

خود کلمه چهار شنبه سوری مرکب از دوکلمه "چهار شنبه" و "سوری" می باشد .شما می دانید که چهار شنبه در نزد مردم روز نحس و شوم می باشد . و در قدیم برای اینکه بتواند نحسی و شومی این روز را از بین ببرند ، اتش روشن می کردند و از روی آن می پریدند . این پدیده مقدس سبب می شد که نحاست و شومی چهار شنبه را از بین ببرند . درایران امروزی این رسم زنده است و مردم از آن تجلیل می کنند .

چهارشنبه معمولا با نذرات و آتش بازی ها همراه است .درایران این جشن را عموما اخرین هفته ی ماه زمستان و در روزچهارشنبه می گیرند . اما درافغانستان این تاریخ کمی متفاوت است . ایرانی ها روز چهارشنبه اخر سال را با آتش بازی ها جشن می گیرند و سرمای سرد زمستان را پشت سرگذرانده و به پیشواز و استقال از نوروز این برنامه را اجرا می کنند .

یکی از نذرهای که دراین مراسم در افغانستان معمول است پختن "حلوا " است . حلوا را بعداز اینکه پخته شد مقداری از ان را دریک ظرف دیگر گذاشته ودراطرافش شمع روشن می کنند . وقتی شمع ها می سوزند آنان ظروف را که شمع در آن  می سوزد بالای سر اعضای فامیل می گذارند و نیت حفظ و سلامتی ، پذیرفتن نذر را در دل خود نیت می کنند . وقتی شمع حلوا کاملا ختم و خاموش شد حلوا را به مهمانان میدهند . پیش از ختم شدن شمع و کامل سوختن آن از دادن حلوا ابا می ورزند و این مساله را نوع رنگ و بوی مذهبی میدهند و به آن معتقدند .

دوبیتی

تاری ربابم امشب زلف های تاب دارات
نقل و نبات بزمم لب های آب دار ات
شهد را ربوده لب ها از آن نی نیستان
زیباست آن نگاه و چشمان پر خمار ات

سرود

دسته دسته آمدیم از هر کنار

تا کنیم این مُلک راچون نوبهار

نوبهاران می کنیم این مُلک را

با هنر و دانش و علم و شعار

آمدیم تا جشن را برپا کنیم

چهره تاریخ را رسوا کنیم

آمدیم تا ما شویم یکجا شویم

صاحبان قُله ی فردا شویم

ما به جنگ دیو ظلمت میرویم

با توان و عزم و همت میرویم

میرویم بنیاد ظلم را بر کن ایم

با سپاه علم و الفت می رویم

صلح می خواهیم ودانش پیشه ی

تا شویم ما صاحب اندیشه ی

در پی این عزم خود ایستاده ایم

جملگی انسان و انسان ریشه ای

آنکسی است رهبرما در جهان

تا نمایاند به ما گنج نهان

ما خریداران گنج  دانش ایم

تا کنم آباد ما هردو جهان

درباب خیابان گردان

دختران دانش آموز ولایت ننگرهار دریک هماهنگی کامل حق بچه های خیابان گرد را کف دستشان گذاشتند . در خبرنامه ی که از طرف اتحادیه نو تاسیس این دانش آموزان به نشر رسیده آمده است که ما تاهنوزاز این عده افراد تصویری موجودات ناترس و هیولایی را داشتیم ؛ولی امروز با یک هماهنگی و دل به دریا زدنها فهمیدم که نه تنها ببر و شیر نیستند بلکه روباه های هستند که پوستین گرگ را پوشیدن .

این اولین برخورد رسمی ما بودند که به آنها و امثالشان نشان دادیم که نه تنها ما توان دفاع از خود را داریم بلکه میخواهیم ازین به بعد هرنوع خواست مشروع وشناخته شده ی خودرا درین جغرافیا اینگونه بگیریم ُ؛زیرا از مدت چند سال بدینسوست که ما به گونه مسالمت آمیز و مدنی آن ا زمقامات مسوول خواهان رسیده گی به مشکلات و حقوق زنان بوده ایم ولی متاسفانه تا به امروز بخاطر تصویر که از زنان به عنوان یک موجودی ناتوان وعاجزی برای مردان ارایه شده است به این مشکلات رسیده گی ننموده بلکه عده ی که  در مسند قضاوت و حاکمیت نشسته اند ،از این گونه صلاحیت هایشان استفاده های سو نموده وحقوق ما را پایمال می نمایند .

 این عمل شجاعانه آنها ازطرف مردم محل و نیروهای پولیس به گرمی استقبال شده و حمایتشان کردند ولی بالعکس در شبنامه که ازطرف بچه های خیابانی نشر شده آمده است که این وضعیت دوام نمی آورد. ما به زودی دوباره حاکمیت مطلق را توسط نظام طالبانی که هر روز در حال شکل گیری و استحکامیت بیشتر می باشد بدست گرفته و ازشما خواهیم پرسید .

شما هم میخواهید با استفاده از نام دموکراسی همانند ریس جمهوری تان در روزهای اخر نظام از خود نام ونشان بجا بگذارید . راه فرار ندارید و اخرش در چنگ قانون خواهید افتید .

در قسمت اخر شبنامه ی بچه های خیابان گرد افزوده شده است،شما آدمهای ساده ی هستید که باشعارهای نمادین این نظام فریب خورده اید ورنه ریس جمهوری فعلی شما اندوال دیروزماست . امروز کمی زور برادران سوته بدستش است که از شرق و  غرب می گوید فردا بخیر که انها ترکش کرد دوباره همان آش است و همان کاسه .

 

سخنی از بزرگان

انسانها معمولا گناه ناکامیهای خود را گردن شرایط می گذارند. من به شرایط معتقد نیستم. اشخاص موفق شرایط را جستجو می کنند و اگر نیابند ایجاد می کنند. جرج برنارد شاو

اندرباب انتحاری

همانطورکه تکنالوژی و وسایل روندی رشد سریع وپیشرفت خودرا می پیماید به همان ا ندازه مفکوره های تروریستان وانتحارگران نیر رشد نموده و راه های چگونه استفاده نمودن از دست داشته هایشان در حال رشد و تغیر است .

در یک مرکز آموزشی که توسط گروه طالبان درین اواخر راه اندازی شده است ، اعلان داشته است که امتیاز بیشتر را به آندسته از فدایان خود خواهد داد که دارای مقعد بزرگ بوده و بتواند حامل موادهای منفجره ی بیشتر باشد .

آندسته از مجاهدین که قابلیت این کار را ندارند باید شبیه به سگ های  بدوند و جان مرگ بکند تا از گروه عقب نماند و ورنه همانطور که تکنالوژی کار را برای مردم اسان کرده وعده ی از وسایل را از کار انداخته ، مقعد های بزرگ این فدایان نیز عده ی را از گروه ترد خواهد کرد .

در خبرنامه ی که ازدفتر ریاست جمهور نشر شده آمده است که از تاریخ اعلان این خبر به بعد هر فرد که خواسته باشد با مقامات بلند پایه ی دولتی دیدار و ملاقات داشته باشد،باید برای ملاقات درعقب درهای بسته به شکل عریان((سکس)) ظاهر شده و ملاقاتش را  انجام بدهد ؛زیرا در اثر حملات مختلف انتحاری که توسط برادران ناراضی صورت گرفته نشان میدهد که هرنوع لباس که برتن داشته باشید می تواند حامل مواد منفجره باشد .

هرچند که شورای روحانیت به این خبرنامه انتقاد تند نشان داده است ولی دفتر ریاست  جمهوری به اساس اسناد و مدارک دست داشته ی خود چنین می فرماید:

1-  ما به بانوان احترام خاص قایل بودیم که متاسفانه دشمنان مردم افغانستان با استفاده از لباس بانوان بارها به محافل و اجتماعات مردمی حملات انتحاری را انجام داده است . این موضوعات سبب می شود که دیگر کسی بدون بازجویی وارد محافل شده نتواند.

2-  دستار(لنگی)) که از سنت پیامبر گرامی اسلام بود و مردم به دید احترام و قدر به حاملینش می نگریست دیگر از اهمیت وارزش آنکاسته شده است. انتحارگری که توانسته بود مواد انفجاری اش را در لای لنگی جاسازی وبه جان برهان الدین ربانی حمله ور شود ، سبب شد که این شخصیت جهادی را از بین ببرد و از ارزش و اهمیت این سنت نبوی بکا هد .

3-  اخیر هم لباس سبب شد که باز رسان دروازه خانه اسدالله خالد نتواند کاملا تمام وجود ملاقات گران را بررسی کند و انها موفق به حمل مواد منفجره در مقعد شان شدند این اتفاق سبب شد که فرمان نو صادر شود تا بتواند مصوونیت و حفظ جان مقامات را بالا ببرد .

در آخیر نباید فراموش کرد اندسته از افراد و گروه های که نمی خواهد با اینگونه باز رسی مواجه شود بهتراست از قرار وملاقات ها دست بکشند تا مبادا بازرسی های اینگونه ی به آبرویش بر بخورد وبه دسته مخالفان

بی پیوندد.

باشندگان اصلی  پاتو کیها بودند ؟!!!

پاتو منطقه ی کوهستانی بوده که در میان کوه های سر به فلک محصور است . این منطقه طبیعت زیبایی دارد . نقاط مختلف آن دارای آب وهوایی متفاوت بوده و هرکدام ازین مناطق وِیژه گی های منحصر به خود را دارد .بعضی مناطق آن برای تربیه و پرورش حیوانات جای خوب تثبیت شده  و بعضی جاهای دیگر ان برای زراعت  .

باشندگان فعلی این منطقه را عموما هزاره ها تشکیل میدهد که از قوم "اوقی" که یکی از طایفه های بزرگ منطقه جاغوری می باشد را تشکیل میدهد . هرچند که این مردم باشندگان اصلی و اولیه ی این سرزمین نمی باشد ولی باشندگانش فعلی را همین طایفه تشکیل میدهد .

هرچندکه تاریخ شفاف و نوشته شده در باره ی پیشینه این منطقه وجود ندارد ولی افراد کهن سال که خود تاریخ های نانوشته اند ، به این باورند که قبل ازینکه مردم پاتو و طایفه ی اوقی در ین منطقه مسکن گزین شود ،طایفه دیگر بنام پتیه درین محل مسکن گزین بوده و بود و باش داشته اند .

محل بوده و باش اوقی را در اول منطقه ی دای چوپان ،گیزگ و قریه های اطراف آن و ولایت زابل را گفته است  .ولی این که اوقی چطور از انجا متواری شده وبه این جا پناه اورده است همه افراد اگاه و روشن که در قسمت تاریخ معلومات داشته باشد میداند  سرگذشت هزاره ها همه باکوچ های اجباری تصرف زمین های زراعتی و محل بودوباش شان با زور و ظلم گره خورده است . اما در باب اینکه پاتو را چطور  اوقی اختیار کرده و مردم پتیه از آینجا متواری شده قصه ی خاص خودرا دارد . آنش می گذارم به مرحله بعدی .

درکتاب تاریخ بنام ترکیب قبایلی درساختار ملی ملت هزاره که توسط جلال اوحدی نوشته شده ، وی می نگارد که  پتیه ((یکی از  طوایف کوشانو – یفتلی می باشد که در ساختاری ملی ملت هزاره سهم گرفته که در نقاط مختلف پراگنده بوده اند .امروزه این مردم در  جاغوری مثل چهل باغتوی اوقی ، سیاه زیمی ، داوود انگوری و همچنین در منطقه ی  چاپار زولی ارزگان ، سرناوه ایزدری ، مربوط مالستان(کمرک) ، قرچه از اولسداری قرباغ غزنی ، در بخارایی اولسداری ناهور و جاهای دیگر زندگی می کنند )).

اوحدی از قول موسفیدان محلی می نگارد ((این مردم انطور که دربین مردم شهرت دارند در بعضی مناطق مثل مناطق سرناوه ی ایزدری ((کمرک)) تا یک نسل قبل به ایین اسلام نگرویده و احتمالا به ایین بودایی باقی مانده اند . در بین مردم منطقه حکایتی وجود دارد و می گویند : مردم پتیه که از سرناوه ایزدری کمرک در یک منطقه دور افتاده وافع می باشد ، دارای کتابی بودند که در پوست نوشته شده بود و ان را مثل قران احترام می کردند ، و ان کتاب در نزد پیر زنی نگهداری می شد . وتوسط توسط ملای ازقوم خوجه علی کمرک که برقضیه آیین جداگانه وداشتن کتاب  انها مطلع می شوند ،با یکعده از ریش سفیدان در قریه پتیه رفته با تهدید کتاب را از نزد انها گرفته و در حضوری جمعی از ان مردم کتاب را به اتش می سوزانند . و آن زن در بین جمعیت تماشاچی یگانه کسی بوده است که به شدت ناله و گریه می کرده و بقیه مردم خاموش ولی غمگین فقط تماشاگر صحنه بوده اند ، و کدام عکس العمل مثبت ویا منفی از خودها نشان نمی داده اند .))  فعلا  تمام طوایف پتیه مثل سایر هزاره ها مسلمان بوده و پیروی مذهب تشیع می باشد .

قبرستان کهن وتاریخی در منطقه کاریز پاتو واقع میان قریه های چال ؛غوچ ده ، اَلغو و اسپلاق می باشد .سنگ های که روی مقبره برای نشانی گماشته می شود نسبت به سایر سنگ مقبره های امروزی تفاوت فاحش دارد این سنگ مقبره ها از طول زیاد برخورد است که حتی طول بعضی این سنگ ها به سه تا چهار متر می رسد . مردم محل باورمند به این اند که مردم های قدیمی از جسامت و بلندی زیادی برخور دارذ بوده و هرکدام ازین ها قبل ازینکه ملایک مرگ به سراغ انها بیاید در کوه ها برای خود سنگ قبر می ساختند و نظر به قد و توانایی خود انها را دوباره به مقبره انتقال میدادند  تا بعداز مرگ وی ان را روی قبرش بنشانند .

قبرستان دیگری در منطقه دُمجوی پاتو است که شبیه به این قبرستان دارای سنگهای بلند بوده که فعلا در حال نابودی است . موقعیت این قبرستان در وسط زمین های زراعتی سبب شده است که مردمان محل هر روز از دامنه ی این قبرستان بکاهد  و به زمین های زراعتی بیفزاید . اگر اینگونه ادامه یابد به یقین که ده سال بعد شاهد موجودیت قبرستان را درین محله نخواهیم بود .

هرگاه به این گفته های کتاب ترکیب قبایلی در ساختاری ملی ملت هزاره بنگیرم ، دیده می شود که پتیه ها قبل از ایمان اوردن به اسلام پیروی دین هندویسم بوده اند . اما قبرستان های کهن را که از ان نام رفت نیز به این مردم نسبت میدهند . شاید کمرک همانطورکه گفته شد یک منطقه ی دور افتاده بوده ومردم همان باور قدیمه اش را حفظ کرده بوده و در سایر مناطق این مردم با امدن دین اسلام همانند سایر مردم خراسان قدیم به اسلام گرویده بوده اند .

خاطره ی از جنگهای داخلی

دردوران جنگ های داخلی پسربچه ی کوچک بودم ؛اما بعضی رویدادها و اتفاقاتش را بخاطر دارم . روزهای تلخی را که شب های آسمان محله ما از آتش مرمی های روشن می شد . مهتاب و ستاره گان غیبش میزد . خمپاره های آتش در هرسوی آسمان دیده می شد . بعضی اوقات  بخاطراینکه مجاهدین بتواند اوقاتش را خوش داشته باشد با فیرمسلسلها در شب تار آسمان پرنقش ونگاری عجیب را توسط فیر های روشن انداز نقاشی می کرد .

نور کمرنگ ستاره ها در مقابل آتش پاره های مسلسل خیره به نظر می رسید . صدای دلخراش مسلسل ها میان کوه و دره های می پیچید . پایگاه حزب اسلامی گلبدین حکمتیار هم در ارتفاع کوه قرار داشت که محله ما در جلوی آن واقع شده بود .

یکی از روزهای اخرپاییز که کوه ها سایه انداخته بود و آفتاب هم داشت نورش را به شکل مایل می تاباند دربیرون خانه نشسته بودم . توته ی نان کوچک را بدست داشتم و کم وتومی از ان می خوردم .مادرم می گفت که شما بیرون باشید که گروپهای احزاب  دیگر نیاید و اگر افرادی مشکوک و ناشناسی را دید خبر بدهید .

پدرم که هم روابط نیک با حزب اسلامی داشت و شاید هم عضویتش را داشته بوده باشد که من نمیدانستم ،درخانه بود . احزاب ها روزهای تاخ وتازش روی همدیگر اوج گرفته بود . پدرم که ازتهدید گروه های دیگر گاهی وبیگاهی آواره می شد با آمدنش کسی را بیرون ازخانه به عنوان نگهبان قرار میداد تا مبادا غافلیگرش کنند و به اسارات برود .

از قضای آنروز من به عنوان نگهبان ایفای وظیفه می کردم .ساعت ها بیرون نشستم و کسی را ندیدم .پاهایم از فرط ایستاده شدن و نشستن روی پا هایم درد گرفته بود . حوصله ام سر رفت ودیگر توان ماندن را در بیرون از منزل نداشتم .

نان را که در دست داشتم هم خشکش شده بود و از خوردن خارج شده بود .باید آب و یا چای می بود که باهش می خوردم ولی این فرصت کمتر میسر می شد . دیگر حوصله ام سر رفت دیدبانی را به قصد استراحت ترک  کردم . به مجردیکه در خانه رسیدم هنوز چند دقیقه ی سپری نشده بود که دروازه تک تک شد. مادرم فهمید که گروپ آمده است . فورا پدرام را که در اتاق دیگر استراحت کرده بود بیدار کرد . پدرام هم از سراسیمه گی می خواست خودرا از پنجره ی کلیکن بیرون بیندازد وفرار کند که مادرم مانع شد . گفت : همه جاها را گرفته و هیچ راه فراری باقی نمانده است .

پدرام با تبسم تلخی که برلب داشت بسویم نگاه کرد و دست نوازشش را برسرم کشید ودر کنج خانه ایستاده شد . پرده ی کلکین را کشید و درکنج خانه بالای خود اویزان کرد .ازسمت چپش پرده ی که روی لحاف وبستره های خواب آویزان بود کشید واز طرف راستش پرده ی کلکین را . هردوی این پرده را طوری منظم کرد که خودش درعقبش پنهان شده بود .

پرده ها کوتاه بود . کمی  پاینتر از زانوهای پدرام معلوم می شد . کوت کلان پشمی را روی بازویش انداخته بود ولی کامل نپوشیده بود . دروازه به شدت کوبیده می شد . صدا میزد اگر دروازه را باز نمی کنید می شکنانیم .

گروپ ها وقتی دیده بود که من  دارم به اطراف خانه نگاه می کنم آنها  درنزدیکی های خانه که عموما اطراف خانه ی ما سنگزار بود پنهان شده بودند . بمجردیکه من وارد خانه شده بودم انها هم ا زفرصت استفاده نموده خودرا به خانه رساندند .دروازه را می کوبید و با صدای خشین وبلندی می گفت دروازه را باز کنید . مادرم با هزاران دلهره گی و پریشانی دروازه را باز کرد ،گفت : چی خبراست ؟ کی را کار دارید ؟ یک نفر که صورتش را با دستمال مشهور به چریکی بسته کرده بود ،گفت :صاحب خانه کجاست بگو بیرون بیاید . مادرم گفت : او از چند روزبدین سواست که خانه نیست نمیدانم کجا رفته ، هنوز نیامده است.

آن نفر گفت تا به همین شب و صبحش خانه بود شما می گوید ، نیست . مادرام تعجب کرد ؛زیرا احوال دقیق برای آنها گزارش شده بود .مادرم دروازه را به روی آنها باز کرد .آنها به مجرد داخل شدن به خانه بستره ی همواری پدرام را دید ،گفت هنوز بستره اش پهن است باید همین جا باشد . مادرام برادر بزرگتر ازمن را که درخانه بود نشان داد وگفت : بستره مال این پسرم است .

آنهاباور نکردند و گفت : این بستره مال افرادی بزرگ سال اند . همه جای خانه را تلاشی کرد . آشپزخانه ، کاه دان، جای بود وباش حیوانات و همه جاها را دیدند ولی پدرام را نیافت . از اتاق دیگر به اتاق داخل شدند که پدرام انجا پشت پرده های آویزان کلکین و بستره های خواب ایستاده شده بود .

تمام بستره های خواب را که در یکطرف اتاق جاداده شده بود باز کردند ولی چیزی نیافتند . مادرام بستره ها را می تکاند  و دوباره در گوشه خانه ، جای که پدرام ایستاده بود وپاهایش معلوم می شد می انداخت . تمام بستره ها باز شد ولی چیزی نیافت .درین ایام مردی که از قریه ی دیگر به قریه ی ما برای خریدن گوسفند آمده بود و دوباره بطرف خانه اش بر می گشت زیر رگبا ر مسلسل ها قرار گرفت . مرد بیچاره جابجا ایستاده ماند و تکان خورده  نمی توانست . یکتن ازین افراد گروه صدا زد که بر گرد ورنه همانجا حسابت را تصفیه می کنیم . مرد بیچاره دوباره برگشت .همین که به قریه رسید یکتن از بی انصافان گروپ با سیلی های محکم که به صورتش می زد پرسید،کجا می رفتی؟ مرد بیچاره چاره اش را ناچار دید وبا حالات تضرع آمیز گفت :داشتم خانه ام بر می گشتم مگر من چی جرمی را مرتکب شده ام که من را مورد ضرب وشتم قرار میدهید . انها گفت :حرف نباشد باید بمانی تا تحقیقات صورت بگیرد .

نماز شام نزدیک بود که این مرد بیچاره وبی گناه را ازاد کرد و گفت :هرچی زودتر خودرا ازین جا دورکن . از قضا ماه مبارک رمضان هم بود . به اهالی قریه دستوردادند که هرچی سریع تر افطاری را اماده کنند تا روزه های مجاهدین قضا نشود . اهالی قریه هم از ترس اینکه بخیر بگذرد وهرچی زودتر اینها خودرا گم و گورکند برای انها بولانی های وطنی و مزه داری پختند و برایش فرستادند . نان شب را هم در قریه ما خوردند و سرانجام موفق به دستگیری پدرام نشد .

هنوز عده ی ازین افراد در قید حیات اند و می شناسمشان . حین که خانه ما را بازرسی می نمود یکی از انها از روبروی خانه ی ما که سنگ کلان است صدا می زد که تا به همین شب خانه بود و باید دستگیرش کنید . پسانتر که شناخته بودیم و مورد شناسایی قرار گرفته بود ، خیلی خودرا می کوشید که خودرا فرد خوب و بی غرض نشان بدهد .

تمام خانه های قریه برای گرفتاری و پیدا کردن پدرام تلاشی شد و چیزی نیافتند . سرانجا ساعت هشت ونیم شب قریه را ترک کردند . وقتی انها رفتند پدرام دوباره از زیر انبوه از لحاف ها بیرون امد و سجده ی شکرانه اداء کرد . ما که کودکان خوردسال بودیم از شدت ترس در زمین خشک شده بودیم . مثل اینکه اصلا ما را همین جا مخکوب کرده باشد .

پدرام همان شب ساعت سه شب وطن را به قصد دیار غربت با وجودی باران سنگین وشدیدی که می بارید ترک کرد .بعداز چندین ساعت پیاده روی خودرا در منطقه "سنگ شانده " جاغوری رسانده واز و چند شب را خانه ی دوست که انجا داشت گذراند . کمی که اوضاع بهتر شد راهی پاکستان شد . سه ماه زمستان را در کویته گذراند وبهارسال نو همرای برادرام دوباره به وطن برگشت .

ادامه دارد ...................

سال تاسیس پایگاه حزب اسلامی به روایت تصویری از سنگ نوشته ی یکی از همان مجاهدین این حزب

1362 خورشیدی

غزل گویان محلی پاتو

هرگاه درمیان مردم محل در جستجوی فرهنگ فولکوریک و عامیانه باشیم می توان داشته های زیادی فرهنگ عامیانه را یافت که هنوز دست نخورده و ثبت نشده باقیست . بی توجهی به این فرهنگ غنی مردمی سبب شده است که هر روز به فراموشی سپرده شود .

درقدیم معمول بودکه مردم درروزهای سرد زمستان و شب نشینی ها و محافل عروسی به غزل گویی ، قصه گویی ،شاهنامه خوانی ، حمله خوانی و روسومات دیگر محلی بپردازند . هرچند که هنوز این سنت قدیمه و دیرینه درمیان مردم کمی باقیست ولی دیگر ان رنگ وبوی سابق خودرا ندارد .

گسترش فرهنگ غیر بواسطه ی تکنالوژی امروز سبب شده است که مردم دیگر از ان برنامه ها خودداری نموده و بجای ان از وسایل و امکانات امروزی استفاده نمایند . این سرعت نفوذ تکنالوژی درمیان مردم روندی رشد و رواج های قدیمی  را بگیرد .

یکی از داشته های پرطرفداری مردمی فن غزلگویی است . غزل که مشهور به ((دیدو و دو ودی)) میباشد .درین منطقه غزل گویان معروفی بودند که عده ی در قید حیات اند و عده ی هم آن صدا وحنجره ی زیبا را با خود به خاک بردند  . جالب ازهمه اینکه بانوان نیز درین میان بودند که در صنعت غزل گویی دوشادوش مردان بودند و بعضا از آنان پیشی می گرفتند .

از انجای که شما میدانید اگثریت مردم افغانستان هنوز در قید وبند سنت گیر مانده اند و هنوز نتوانسته اند خودرا ازین بند برهاند این منطقه نیز از این امرمستثنا نبوده و به شدت در جدال است . به همین لحاظ است که می خواهم تنها چند تن از مردان را که در صنعت عزل گویی دست بالای داشتند به معرفی بگیرم و از بانوان که هنوز صحبت کردن در مورد انان تابو شمرده می شود بپرهیزم .

علی مدد از منطقه دمجوی پاتو مشهور بنام علی مدد کرنیل یک تن از معروف ترین غزل گویان ((دیدو یا دیدوی)) می باشد . این شخص که هنوز درقید حیات است .وی درجوانی با حنجره وصدای زیبای که داشت به غزل خوانی می پرداخت و از انزمان که بعضی ممانعت ها توسط روحانیون علیه این گروه ایجاد شده بود دست کشیده و دیگر غزل نگفته است . غزلهای این شخص در کست ها ضبط و در اگثر خانه های این محل یافت می شود . بعضا در محافل عروسی فعلی و شب نشینی ها بخاطر زنده کردن ویادی از گذشته نقل مجلس را تشکیل میدهد  .

علی بابا از منطقه گمقول پاتو بوده که وی نیز به گفته ی خودش از ایام که دیگر سرسازگاری را با محیط بسته ی مدرسه نتوانست بیاید به این هنر رو اورد و تاهنوز گاه و بیگاهی غزل می گویید .حنجره صاف و صدایی دلنشینش توانسته است که طرفداران و علاقمندان خاص خودرا پیدا کند . امسال شاعر شناخته شده و محبوب جناب ناصر علی نادر در سفرکوتاه که به افغانستان داشت با این غزل گویی مصاحبه ی را انجام داده و یک غزل چند دقیقه ی اش را نیز ضبط و در اختیار فرهنگ دوستان محلی قرار داده است . شخصا از اقای نادرتشکری نموده و این گامش را در حفظ داشته های فرهنگ عامیانه مردم می ستایم .

محمد اسحاق یکتن از عزل گویان دیگر منطقه پاتو می باشد که فعلا دار فانی را وداع گفته و به حق پیوسته است . ازبارگاه ایزد منان بهشت برین را برایش استدعا دارم . بعضی افرادی دیگر نیز هستند که باین هنراشنایی دارند ولی مهارت هایشان به اندازه  این سه شخص نامبرده نمی رسد .

 

جند نکته ی دیکر درباره پاتو

درمنطقه ی پاتو بعضی جاهای قدیمه ی وجود دارد که بنام اُلغو((ulgho)) مشهور است . اُلغوها عموما مکان های قدیمه و تاریخی بوده که افرادی موسفید به این باورند که اینگونه جا ها مرکز اصلحه سازی مردمان قدیم بوده اند زیرا نشانه های از کوره های آتش و ذوب آهن در اطراف ان این ادعا را تاجای تایید می کند .

برعلاوه این نشانه ها در اثر کندن کاری وتخریب اینگونه مکانها سبب شده است که بعضی کوزه های سفالین  نیز از درون خاک بیرون کشیده شود که بلندی ان به اندازه ی قد ادم می رسد . بطور نمونه درولسوالی جاغوری شخص نگارنده شاهد دو نوع ازینگونه سفالهای بزرگ و با ارتفاع حدودی دو تا دونیم متر بوده است .

کندن کاری صمدکوه در منطقه شارزیده ی ولسوالی جاغوری وانتقال کوزه های سفالین آن در ولسوالی جاغوری در زمان حاکمیت طالبان و کندن کاری دیگر درمنطقه پاتو توسط حاجی صاحب عارفی که می خواست خانه ی اعمار کند و دراثر کندنکاری و اماده سازی جای خانه اینگونه کوزه ها از دورن خاک بیرون امده بود .

هرچند که اینگونه اثار شناسایی نشده است که مربوط به کدام دوره بوده ولی پژوهشگران اینگونه اثار رابیشتر به دوره هیخامنشی مربوط می دانند زیرا ازشیوه تدفین آن دوره برمی اید که اینگونه سفالها از همان دوره باشد .

((در دوره هخامنشي نیز به طور کلی در تدفین شاهان به دو نوع تدفين به صورت گور دخمه‌هاي که در دل کوه کنده‌شده‌اند و مقابر سنگی ساخته شده در فضای باز بر ميخوريم. برخي از تدفين ها نيز به صورت تابوتي است و اين تابوت ها سفالي (به شكل قايق یا وان حمام ) بوده و يا تدفین در خمره های بزرگ سفالی صورت می گرفته كه اين سنت بيشتر در دوره پارت مرسوم بوده است. با بررسی تابوتهای سفالی پارت و پیشینه تابوتهای سفالی در ایران به این نکته می توان پی برد که تدفین تابوتی در دوران پارت( تابوتهاي وانی) ادامه سنتهای پیشین و به خصوص دوره ایلام است.))

درقسمت مغاره ی که درین منطقه وجود دارد گفته می شود که یکعده از غارهای که بنام شامی معروف است ، برای تدفین جسادها بکار می رفته است . آیین قدیمی باور مند بودند که جسد ادمی ناپاک است و نباید در زمین دفن شود و برای همین کار مغاره های بزرگ ساخته بودند و بعداز مرگ جسد را می بردند در آنجا می گذ شتند که اهسته اهسته ازبین برود ونابود شود  وعده ی دیگر اجساد شان را در  کدام جای بلندی می گذ اشتند تا پرندگان وحشی بیایند و جنازه هارا بخورند واز  دفن شدن در زمین جلوگیری بعمل بیاورند . البته این باوری دومی که جسد میت را روی کوه ها وفضای باز می گذاشتندتا پرندگان بخورند در آیین زردتشتی معمول بوده است .

البته بعضی باورهای زرتشتی هنوز درمیان مردم ما مرسوم است .بطور نمونه وقتی حلوا می پزند وقبل ازینکه حلوا را بخورند در ظرف کوچک مقداری حلوا می گذارند ودراطرافش شمع روشن می کنندو تا شمع حلوا خاموش نشوند حلوا را به مردم تقسیم نمی کنند که این خود از همان رسم های ایین زرتشتی مانده است .

دوما همان روشن کردن سه روز آتش درصبح وقت در نزدیک مقبره ی میت است . این رسم هنوز در دهات ها وقریه های دور دست معمول است که ریشه درباورهای زرتشتی دارد .

((اين آيين از آنجا سرچشمه ميگيرد که چون بنا بر باور زرتشتيان روان فرد در گذشته تا 3 شبانه روز در اطراف و بالای سر كالبد فرد در گذشته در پرواز است تا پس از شب سوم به آسمان پرواز کند در مدت اين 3 شب آتش روشن ميكنند تا روح پس از مرگ از تاريکی و تنهايي نترسد.))

شامی های امروزی همان دخمه های قدیمی اند که بیشتر در زمان هیخامنشی ها معمول بوده است . هیخامنشی ها برای تدفین میت شان ازین شیوه استفاده می کردند . برای میت شان در دل کوه ها مغاره های می کندن که مشهور به دخمه بوده و جسد هایشان را انجا می گذ اشتند . گونه ی دیگر آن همانا ظرف سوفالین بوده اند

درقسمت طول این غارها حکایت عجبی درمیان مردم شایع است . عده ی می گویند که اخر غار را هنوز کسی نتوانسته پیداکند و طولانی بودن این غارها سبب شده است که کسی نتواند تا اخرش برسد . وقتی داخل غار شویم باز به غارهای متعدد دیگر تقسیم می شود .

افراد محل براینکه از غارها دیدن کرده و دوباره دچار راه سردرگمی در یافتن راه برگشتن شان نشود از کاه و بعضی نشانها در درون غار استفاده کرده تابا استفاده ازهمان راه بر بگردند و دچاری راه گمی نشوند ولی بانهم نتوانسته است که اخر غار را بیابند .

فراموش نباید کرد که بعضی سنگنوشته های نیزدرین منطقه وجود دارد . در قدیم تلقین می شد که این نوشته های کافران است و نباید ان را نگاه کرد وعده ی با سنگباران کردن آن سنگ نوشته ها سبب شده است که نوشت ها اصلیت خودرا از دست بدهد واز خوانش بیفتد .

ادامه دارد .......................

منبع: http://www.kazeroonnema.ir

جند نکته ی دیکر درباره پاتو

درمنطقه ی پاتو بعضی جاهای قدیمه ی وجود دارد که بنام اُلغو((ulgho)) مشهور است . اُلغوها عموما مکان های قدیمه و تاریخی بوده که افرادی موسفید به این باورند که اینگونه جا ها مرکز اصلحه سازی مردمان قدیم بوده اند زیرا نشانه های از کوره های آتش و ذوب آهن در اطراف ان این ادعا را تاجای تایید می کند .

برعلاوه این نشانه ها در اثر کندن کاری وتخریب اینگونه مکانها سبب شده است که بعضی کوزه های سفالین  نیز از درون خاک بیرون کشیده شود که بلندی ان به اندازه ی قد ادم می رسد . بطور نمونه درولسوالی جاغوری شخص نگارنده شاهد دو نوع ازینگونه سفالهای بزرگ و با ارتفاع حدودی دو تا دونیم متر بوده است .

کندن کاری صمدکوه در منطقه شارزیده ی ولسوالی جاغوری وانتقال کوزه های سفالین آن در ولسوالی جاغوری در زمان حاکمیت طالبان و کندن کاری دیگر درمنطقه پاتو توسط حاجی صاحب عارفی که می خواست خانه ی اعمار کند و دراثر کندنکاری و اماده سازی جای خانه اینگونه کوزه ها از دورن خاک بیرون امده بود .

هرچند که اینگونه اثار شناسایی نشده است که مربوط به کدام دوره بوده ولی پژوهشگران اینگونه اثار رابیشتر به دوره هیخامنشی مربوط می دانند زیرا ازشیوه تدفین آن دوره برمی اید که اینگونه سفالها از همان دوره باشد .

((در دوره هخامنشي نیز به طور کلی در تدفین شاهان به دو نوع تدفين به صورت گور دخمه‌هاي که در دل کوه کنده‌شده‌اند و مقابر سنگی ساخته شده در فضای باز بر ميخوريم. برخي از تدفين ها نيز به صورت تابوتي است و اين تابوت ها سفالي (به شكل قايق یا وان حمام ) بوده و يا تدفین در خمره های بزرگ سفالی صورت می گرفته كه اين سنت بيشتر در دوره پارت مرسوم بوده است. با بررسی تابوتهای سفالی پارت و پیشینه تابوتهای سفالی در ایران به این نکته می توان پی برد که تدفین تابوتی در دوران پارت( تابوتهاي وانی) ادامه سنتهای پیشین و به خصوص دوره ایلام است.))

درقسمت مغاره ی که درین منطقه وجود دارد گفته می شود که یکعده از غارهای که بنام شامی معروف است ، برای تدفین جسادها بکار می رفته است . آیین قدیمی باور مند بودند که جسد ادمی ناپاک است و نباید در زمین دفن شود و برای همین کار مغاره های بزرگ ساخته بودند و بعداز مرگ جسد را می بردند در آنجا می گذ شتند که اهسته اهسته ازبین برود ونابود شود  وعده ی دیگر اجساد شان را در  کدام جای بلندی می گذ اشتند تا پرندگان وحشی بیایند و جنازه هارا بخورند واز  دفن شدن در زمین جلوگیری بعمل بیاورند . البته این باوری دومی که جسد میت را روی کوه ها وفضای باز می گذاشتندتا پرندگان بخورند در آیین زردتشتی معمول بوده است .

البته بعضی باورهای زرتشتی هنوز درمیان مردم ما مرسوم است .بطور نمونه وقتی حلوا می پزند وقبل ازینکه حلوا را بخورند در ظرف کوچک مقداری حلوا می گذارند ودراطرافش شمع روشن می کنندو تا شمع حلوا خاموش نشوند حلوا را به مردم تقسیم نمی کنند که این خود از همان رسم های ایین زرتشتی مانده است .

دوما همان روشن کردن سه روز آتش درصبح وقت در نزدیک مقبره ی میت است . این رسم هنوز در دهات ها وقریه های دور دست معمول است که ریشه درباورهای زرتشتی دارد .

((اين آيين از آنجا سرچشمه ميگيرد که چون بنا بر باور زرتشتيان روان فرد در گذشته تا 3 شبانه روز در اطراف و بالای سر كالبد فرد در گذشته در پرواز است تا پس از شب سوم به آسمان پرواز کند در مدت اين 3 شب آتش روشن ميكنند تا روح پس از مرگ از تاريکی و تنهايي نترسد.))

شامی های امروزی همان دخمه های قدیمی اند که بیشتر در زمان هیخامنشی ها معمول بوده است . هیخامنشی ها برای تدفین میت شان ازین شیوه استفاده می کردند . برای میت شان در دل کوه ها مغاره های می کندن که مشهور به دخمه بوده و جسد هایشان را انجا می گذ اشتند . گونه ی دیگر آن همانا ظرف سوفالین بوده اند

درقسمت طول این غارها حکایت عجبی درمیان مردم شایع است . عده ی می گویند که اخر غار را هنوز کسی نتوانسته پیداکند و طولانی بودن این غارها سبب شده است که کسی نتواند تا اخرش برسد . وقتی داخل غار شویم باز به غارهای متعدد دیگر تقسیم می شود .

افراد محل براینکه از غارها دیدن کرده و دوباره دچار راه سردرگمی در یافتن راه برگشتن شان نشود از کاه و بعضی نشانها در درون غار استفاده کرده تابا استفاده ازهمان راه بر بگردند و دچاری راه گمی نشوند ولی بانهم نتوانسته است که اخر غار را بیابند .

فراموش نباید کرد که بعضی سنگنوشته های نیزدرین منطقه وجود دارد . در قدیم تلقین می شد که این نوشته های کافران است و نباید ان را نگاه کرد وعده ی با سنگباران کردن آن سنگ نوشته ها سبب شده است که نوشت ها اصلیت خودرا از دست بدهد واز خوانش بیفتد .

ادامه دارد .......................

منبع: http://www.kazeroonnema.ir

گورهای دسته جمعی درپاتو

همانطور که در یاداشت قبلی نیز متذکر شدم بعضی چیزهای در منطقه ی پاتو وجود دارد که تاهنوز ناشناخته و پوشیده باقی مانده است . در یاد داشت قبلی از آسیاب بادی یاد آورشدم . درین قسمت می خواهم که یکی از نکته های دیگر را برای شما معرفی نماییم .
هرگاه تاریخ دو صد سال اخیر هزاره ها را ورق بزنیم با هر بارورق زدنش با فاجعه های بزرگ رو برو می شویم که از خواندن آن موی برتن آدمی راست می شود . هرچند که این قوم با ظلم وستم های زیادی روبرو بوده ولی عده ی محدودی ازآنهمه استبدادها ثبت و به حافظه تاریخ سپرده شده است ومتباقی انها با تعدادی کثیری از آدم ها دردل خاک مدفون شده است .
ما امروز باخواندن ورقه های تاریخ گوشه ی از فاجعه های روا داشته شده برین مردم را می خوانیم واطلاع حاصل می کنیم و اگر تمام حوادث و اتفاقات تاریخ این قوم ثبت می گردید به یقین کمتر تاریخ را درجهان می توان سراغ داشت که با چنین نسل کشی مواجه بوده باشد .
موجودیت گورهای دسته جمعی در منطقه ی پاتو یکی از هزاران نشانه های دوران ظلم وسیاه تاریخ است که بر مردم هزاره گذشته است . موجودیت سه گوری دسته جمعی درین منطقه حکایت از یک تاریخ ظلم واستبدادی دارد که بر این مردم وجغرافیا گذشته است .
این گورهای دسته جمعی بافاصله های چند کیلومتری از همدیگر نشان میدهد که درهرگوشه و کناری هزارستان چنین گورهای نهفته است و بدست فراموشی سپرده شده است . این گورهای دسته جمعی در دشت کلان بنام "اوری ده" که متعلق به منطقه ی اُلوم پاتو هست می باشد .درین دشت یک ده کلان وجود دارد که مشهوربنام ده جتن((jatan)) بوده واز سابقه ی طولانی برخور دارست .
گورهای دسته جمعی با چند سنگ که روی آن گذاشته شده از یک واقعیت تلخ درتاریخ حکایت می کند. استاد حاج کاظم یزدانی مورخ ونویسنده ی توانا درین زمینه از زبان دوتن از موسفیدان محل چنین حکایت می کند ((یکی از گورهای دسته جمعی در دشتی در کناری راه میان پاتو و شیرداغ قرار داشت وبالای محوطه ان که در حال محو شدن کامل بود ، تعدادی سنگ درکناری هم دیده می شد ، به نظر می رسید که سنگ هارا به عنوان نشانی و یا تیغ سنگ که در هزارستان رسم است بالای قبرها می گذارند ، گذاشته بودند و فرو رفتگی سنگ ها در داخل خاک حاکی از قدمت آن ها بود .دو گور دستی جمعی دیگر قرار گفته ی شیخ و همراهانش کمی دورتر ودر فاصله چهار تا پنج کیلومتری قرار داشت اما من به دلیل خستگی و هم به جهت دوسه برنامه ی ضرور دیگراز دیدن آنها منصرف شدم )).
نگارنده ی سطورکه خود یکی از اهالی همان منطقه می باشد نیز چنین گورهای دستی جمعی را از نزدیک مشاهده نموده است . عده ی از باشندگان محل که تاریخ سیاه و خون را از بزرگان و پدران شان شنیده اند چنین حکایت می کند. وقتی سپاهیان عبدالرحمان با مردم می جنگیدند مناطق هزاره نشین رود ارغنداب با عبدالرحمان سرمصالحه را در پیش گرفتند وصلح کردند . برای اینکه بتواند از خشم نیروهای خونخواری امیر در امان بماند در منطقه ی دو آبی برای فرمانده ی لشکر امیر گاوی را می کشد و مهمان می کند تا از کشتاری مردم این ساحه دست بکشند وهمان می شود که صلح درین ساحه برقرار می شود ولی در ساحات ارزگان و شیرداغ وسایر مناطق هزارستان همچنان به کشتاری مردم هزاره ادامه میدهند و دارای شان را به تاراج می برند وخودشان را اسیر وبسوی کابل منتقل میکند .
وقتی نیروهای امیر به این دشت می رسد از سر خشم ده بزرگ راکه درین دشت می باشد قسمت از آن را ویران می کند و از محل میگذرد . به احتمال زیاد که همین گورهای دسته جمعی هم از همان اسیران هستند که درجنگهای شیرداغ و ارزگان به دست نیروهای عبدالرحمان جلاد افتاده اند که حاج کاظم یزدانی از زبان همان موسفیدان محل چنین می نگارد ((من کاملا بالغ شده بودم و درکوهی مشرف برجاده ی بین جاغوری وشیرداغ گله چرانی می کردم ،سپاهیان امیر عبدالرحمان شانه های اسیران را با برمه داغ سوراخ کرده وطناب از آن عبورداده بودند وهر 10- 15 نفرخرد و کلان را مانند دانه تسبیح به هم جیل کرده ، به سوی کابل انتقال می دادند . هرگاه یکی ازآنان از حرکت می ماند ،شانه اورا با برچه پاره کرده طناب را ازاد میکردند ، خود آن بیچاره را با سر نیزه جابجا به قتل می رساندند . من صحنه های دل خراش زیادی را شاهد بوده ام ، وهمه روزه جنازه هایی را میدیدم که در فاصله های چند قدمی بر روی زمین افتاده بودند و شب ها توسط مردم جمع آوری شده درگورهای دسته جمعی به خاک سپرده می شدند ،فرصتی نبود که برای هرکدام گور جداگانه ی حفر شود . انتقال اسیران مدت چند ماه ادامه داشت ،واز مجموع آنها تنها در دشت ((پاتو)) سه گوری دسته جمعی در فاصله چند کیلومتری دور تر ازهم به وجود آمده است )).
ادامه دارد ..................
نوت :این عکس دقیقا بالای یکی از آن سه گور دسته جمعی گرفته شده است
حاج کاظم یزدانی و دوتن ازاهالی محل بنام های خلیفه صفدر و شیخ عبدالحسین

معرفی سرزمین پاتو((پاطو))

...درادامه قبلی

در نوشته ی قبلی ام تحت عنوان "زادگاهم پاتو" یاد آور شدم که پاتو یک منطقه ی کوهستانی بوده که این ساختاری طبیعی ا ش سبب شده است بعضی از زیبایی خاص را به این سرزمین بخشد . در مجموع هزارستان دارای جغرافیای کوهستانی و آب و هوایی نسبتا سرد می باشد . حتی گفته می توانیم که در بعضی ساحات آن زمستان چهار تا پنج ماه را دربر می گیرد .

نقاط مختلف پاتو دارای آب و هوایی کاملا متفاوت می باشند . بالترین نقطه ی پاتو بنام "سرخ تالا"1 یاد می شود . سرخ تالا سرد ترین منطقه ی پاتو بوده و در سالهای که نسبتا زمستان سرد و پر برف هست باشندگان این منطقه از آغاز فصل زمستان تا فصل بهار کمتر می تواند که با سایرقریه های پاتو در ارتباط باشند . سردی هوا ، باریدن برف سنگین سبب می گردد که راه های مواصلاتی بین قریه سرخ تالا با سایر قریه های  پاتو قطع گردد . در زمستان های که حجم بارندگی زیاد باشد برف می تواند تا ارتفاع سه متر هم برسد . هوای سرد این منطقه سبب شده است که برای تربیه و پرورش گوسفندان مفید تشخیص شود و همچنان دارای بهترین میوه ی سیب می باشد . از پیداواری زراعتی این محل می توان از  گندم ، جو ،جواری ، شخل ، عدس ،باقلی ، کچالو ، شلغم ، زردک و بعضی حاصلات دیگر نام برد .

پاین ترین قریه در پاتو منطقه ی سیوگ بوده نسبت به سرختالا از هوایی مناسب و گرمتر برخوردار دارست .این منطقه فاصله ی کم از مناطق مرزی با پشتونهای که ازتوابع ولسوالی خاکیران((خاک افغان)) می باشد و حدودی مرزی غرب این منطقه را تشکیل میدهد می باشد . فاصله ی میان پشتونها و این منطقه ی که پاین ترین قریه ی منطقه پاتو را تشکیل میدهد قریه های سبزسنگ و آلوم است . قریه که از آن در نوشته ی قبلی نیز یاد رفته و به عنوان یکی از محل های بود وباش قوم قلندر دانسته شده است . این قریه ها آخرین نقطه ی پاتو را تشکیل میدهد که مرزی میان هزاره ها و پشتونهای ولسوالی خاک ایران را تشکیل میدهد .

آثارهای تاریخی

در منطقه ی پاتو بعضی آثارهای تاریخی وجود دارد که هنوز روی ان تحقیقات لازم که باید اجرا شود نشده است . اثارهای مختلف چون گورهای دسته جمعی ، قلعه ی بسیار قدیمی و کهن، آسیاب بادی و بعضی مغاره های که هنوز ناشناخته مانده است .

در قسمت شرقی منطقه پاتو کوه بلند و سربه فلک وجوددارد که سبب جدایی منطقه ی پاتو از ناوه ی حوتقول انگوری گردیده است . ارتفاع دقیق این کوه ها مشخص نگردیده است . بخاطر بلندی این منطقه و جریان مداوم باد سبب شده است که در مرتفع ترین نقطه ی آن آسیاب بادی بسازند . برعلاوه ی آسیاب بادی بعضی از آوارهای قدیمی در آن وجود دارد که هنوز کسی در باره ی آن چیزی نمی داند .

درقسمت پیشروی این کوه قریه بوتو((botaw)) واقع شده است .این کوه مشهور به باد آسیه بوده و کمی پاینتر از ارتفاع بالایی این کوه چشمه ی آب جاریست که باشندگان قریه بوتو از ان در زراعت استفاده می کنند .

هرچند تاهنوز نشانه های از بقایی آسیاب بادی دیده می شود  ،ولی تاریخ دقیق ساخت و استفاده از ان مشخص نیست . به قولی اینگونه آسیاب ها عموما در سده های اول اسلامی معمول و رواج بوده است . هرچند که هنوز تاریخ موثق ازین گونه نشانه های دوره اسلامی را نیافته ام و دوستان که درین قسمت معلومات دارند می توانند با یاد و ذکر نام اثرکه بتواند اینگونه نشانه هارا معرفی نمایند بنده را در قسمت معرفی بهتر این اثار کمک و یاری کنند .گفته می شود که اعراب با اوردن دین اسلام  در سرزمین خراسان و دیدن اسیاب های بادی حین برگشت به مردم شان ازین گونه صنایع محلی یاد آوری نموده و در شگفت شده بودند .

ادامه دارد.................................